شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1389

ü      مقایسه وانتخاب اولیه شرکتها

 جدولی از لیست دستگاها تهیه شد که در آن مارک ،مدل، کمپانی سازنده ،شرکت نمایندگی ،مراکز نصب ،قیمت،استانداردهای اخذ شده و پارامترهای تعیین کننده در کیفیت هر دستگاه مورد بررسی قرار بگیرد.به عنوان مثال دستگاه اتوآنالیزور که از دستگاههای گران قیمت و تعیین کننده بود دستگاهی مثل هیتاچی که مطرح می باشد به صورت نو در بازار نبود و فقط refurbish ان در بازار موجود و حدود 000و000و40 تومان بود .ممکن بود با خرید جنین دستگاهی برای خدمات و کالیبراسیون دچار مشکل سویم که به صلاح نبود .نکات جزئی تر هم مثل مصرف بالای آب مقطر و... هم که وجود داشت. یا دستگاهی مثل beckmanدستگاه فوق العاده ای بود ولی قیمت آن حدود 000و000و100تومان بود و این با بودجه تخصیصی ما جور در نمی امد یا.دستگاهی مثل الکتروکمی لومینسانس قیمت بالایی داشت  مصرفی آن از خود دستگاه گران تر بودو مورد استفاده آن سالانه بود از خرید خذف گردید .به عنوان مثال جدول مشخصات دستگاه اتوآنالیزور در زیر آورده شده است.

شنبه 20 مرداد ماه سال 1386

هنوز 18 سالم نشده بود که دندان عقلم را کرم خورد که خورد که خورد، که خورد؟
پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386
اگر اسماعیل پسر صفی از بطن ننه اش پس نمی افتاد الان مذهب ما چی بود؟؟؟؟؟
پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386
وقتی توی باکسی 'گذاشتت توی یه باکس ، توی باکسی، درت نمی آره که، توی باکسی
بخوای هم تقدیر : این ذات تنبلی نمی ذاره،
توی باکسی
شانس هم نمی آری
جمعه 22 تیر ماه سال 1386
نزدیک 5 سال از ایده شروع این وبلاگ می گذره به یاد دوستانی چون بابک و مریم و نسترن که در مقاطعی در نوشتن این وبلاگ با من همکازی داشتند؛ به خونه تکونی اساسی در مجموع وبلاگ داشتم. شاید اگر یه بار دیگه زمان بر می گشت هرگز هیچکدام از این مطالب رو پابلیش نمی کردم به جز این که همیشه برام تازه است:

"مات به گوشه ای خیره شده بود. موهای حنایش که از کنار روسری گل گلیش بیرون زده بود، صورت سفید و چروکیده شو مث یک قاب طلایی سرخ زینت می داد. گفتم: بی بی!
اصلا محلم نذاشت. فکر کنم گوش هم نداد.
روحی داشت تو تراس گریه می کرد. اخمامو تو هم کردم و گفتم : بسه دیگه تو هم.
چه نمایی داشت درختهای سبز و بلند بیرون، یک پارچه سبز. آبان ماه بود ولی سبزِ سبز...
گلدون شیشه ای زمخت روی میز کنار تخت خیلی تو ذوق می زد. از همون اول به نظرم زیادی می اومد.
- کی اینو گذاشته اینجا.
خواستم برش دارم آرنجم به پارچ آب روی میز خورد و شترق پخش زمین شد.
- بیا ببین چی شد. از بس گریه می کنی... اینجا جارو پیدا نمی شه؟... این تلفن من زنگ میزنه؛ بیا یک دقیقه؛ ببین این تیکه های شیشه همه جا پخش شده یک کاری کن.
الو...الو... سلام! قربانت... نه!...نه!...مگه چنده؟... آخ آخ... اومدم اومدم.
روسریشو ماچ کردم. عادتم بود. یاد بچگی هام می افتم. همیشه وقتی قصه می گفت من می رفتم روی کولش سوار می شدم که موها شو بو کنم.
- بی بی جون! من باس برم. خدا حافظ! دفعه بعد زودتر میام. این سرمهاتم اینقده نکن نگا کن چقده دستات سیاه شده.
از پله ها که می رفتم پایین دکتر حکمتی داشت می اومد بالا. دیگه حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. می دونم که بهتر نمیشه چرا خودمو گول بزنم. تو پیاده رو برگهای زرد پاییزی قرچ قرچ زیر پام صدا می دادند. آبان ماه بود ...زردِ زرد...

۲۰ آذر ۱۳۷۷( تقدیم به روح سبز بی بی که خاطرات کودکیم با یاد او عجین است)"

چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385
...
جمعه 26 اسفند ماه سال 1384
ببخشید من یه مدتی نیومدم به این وبلاگ سری بزنم تقریبا یه ۲ سال و ۴ ماه میشه خلاصه با عرض معذرت دوباره برگشتم.
شنبه 1 آذر ماه سال 1382

هنوز دو دلم که بالاخره سیاسی نویس شدم نه؟ و حالا سرم به باد میره یا نه؟ به خاطره همین هست که شاید  هم خانم گل صلاح دونسته که دیگه مطلب ننویسه البته خودش میگه نوشتنم نمیاد ولی من میگم شاید همین علتی که که میگم باشه من که مستقیما ازش نپرسیدم ولی خوب دیگه اینجا مطرحش کردم. واقعا حالا که فکر می کنم می بینم اونهایی که دارند انرژی شونو در وبلاگ سر نوشتن مطالب سیاسی هدر می دهند بلا نسبت مغز خر خوردن؛ مگه نق و غر تا حالا در رفتار حاکمان ما سر سوزنی تاثیر داشته که حالا ما هی بگیم آی هوار! فلان کس که سخنگوی فلان ارگان است گفت اینطوری اما بهمنان کس میگه اونطوری ولی آخرش که چی؟ سر نخ دست کسان دیگر در ممالک دیگره و ما بازیچه و قربانی.
یاد اون عاشورایی می افتم که ۸ سال بیشتر نداشتم و شاهد قربانی کردن یه گاو بزرگ بغل یه هئیتی بودم از اول تا آخری که سر گاو رو بریدن این گاوه هیچی نمی گفت تازه دست و پاهاشو هم بسته بودند موقعی هم که کله اش کنده شد یه تکونه آرومی می خورد ولی اون چشمش به همون درشتی سابق داشت به ملت نگاه می کرد. مدتها با خودم فکر می کردم چرا یه صدا هم از خودش در نیاورد. حالا کم کم دارم حس همون گاو رو پیدا می کنم.
نه! دیوونه نشدم.
نگاه کنید به نثر عصبی و هتاکانه وبلاگ های معروف که اخیرا هم همه سیاسی نویس شدند.آخرش هم به دیوانه شدن خودشون ختم میشه و الا عکس العمل به اتفاقات سیاسی داخل و خارج از ایران توی این دوره زمونه واقعا احمقانه است دیگه کدوم خری میره به امید روزهای بهتر در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شرکت کنه؟ یه مشت فرصت طلب حرومزاده با احساسات یه عده بچه ساده لوح بازی کردند باز هم پس از یک مقطع کوتاه همون آش و همون کاسه؛ دیگه مث روز روشنه که دست بیگانه ها هم تو دست اینهاست. اصلا انگار همه می خواهند وضع اینطور بمونه مگه چندسال می خواهیم توی این دنیای لعنتی زندگی کنیم که جوونیمون حروم این آشغال بازیها بشه؟ کدوم دموکراسی؟ کدوم اصلاحات؟ کدوم خواست مردمی؟ به چه امیدی؟ همه اش سراب،سراب خرداد ۷۶ ،سراب اصلاحات ، سراب جنبش دانشجویی، فقط دکانی برای یه مشت رذل بی اصل و نسب که این وسط دنبال منافع خودشون بودند.
خیانت از این بالاتر که یه مشت پیرپاتال به اصطلاح ملی مملکت رو دودر کنند تا چهار تا دانشجو گیر دژخیمان زندان مرتضوی بیفتند و بلایی به سرشون بیاید که ارواح جد و آباءشون جلو چشمشون رژه بره.
یا یه مشت به اصطلاح روشنفکر کله خر از این قماش بشوند اپوزوسیون که تا داخل مملکت بودند یکی به میخ می زدند یکی به نعل حالا که خارج رفتند وق وق راه انداختند که آی لنگش کن! بدون هیچ تئوری، هدف و برنامه، لابد ملت هم باید گوسفند وار پشت سر اونها سینه بزنند.
اینها فعالیت سیاسی نیست بلکه نق و نوق و بهانه جویی و انتقاد بی هدف و بد شکل و بی سلیقه سیاسی است نهایتا گوشت خورشت عاشوراییم.
دیگه من سکوت می کنم به همه اتفاقات مسخره ای که اسمش رو به اشتباه گذاشتند خبرهای سیاسی والا همون گوشت گاو قربونی اسم بهتر و صد البته باشرف تریه.

چهارشنبه 14 آبان ماه سال 1382

اردیبهشت ماه یه داستانی نقل کردم به نام ساعت ویژه  از نویسنده پر آوازه شل سیلوراستاین
که ترجمه آن به همت نویسنده جوان کشورمون خانم سارا طهوریان انجام شده بود. در آنجا یادی هم کردم از معروفترین اثر سیلورستاین که به ظاهر برای کودکان نوشته شده به نام "بدنبال قطعه گم" شده که شاید اکثر شما با اون آشنا باشید امروز در سایت زیتون ،
لینکی از فلش ساخته شده فارسی این داستان را یافتم که با کیفیت و هنر زیبایی به یاد آوری این کتاب در من انجامید. دیدن آن را به شما توصیه می کنم.(همینطور مطالعه سایر آثار شل سیلورستاین رو که در قطع های کوچک و با تصویر رنگی به شکل ترجمه شعر یا کلمات قصار به همت خانم طهوری چاپ شده است.)
با تشکر از پدرام که این فلش رو ساخته است.

دوشنبه 12 آبان ماه سال 1382

همینجوری.....!!!!!
به مناسبت صدمین مطلب رودلاگ همزمان با ۱۱۱۱۱ (یازده هزار و صدو یازدهمین) بازدیدکننده.

شنبه 10 آبان ماه سال 1382

این هم دلیلی بر صحت استدلال ما
عکس: تقدیر از شیرین عبادی در دانشگاه امیر کبیر در حضور ملکی و پیمان

بعدالتحریر:
میشه واضحتر بگید استدلالتون چی بود؟
باربد: این خانم به هیچ عنوان قابلیت یک لیدر سیاسی در شرایط فعلی حاکم بر جو ایران را ندارد، بر خلاف نظر بعضی ها اصلا هم اهل معامله و چونه زنی برای ورود به دنیای سیاست نیست، چون اصلا ظرفیت این امر در ایشان دیده نمی شود. اگر هم گهگاه له یا علیه مسئله ای اظهارنظر می کند بیان افکار شخصی است بدون اغراض و دور اندیشی کثیف رایج بر ادبیات سیاسی ایران.
یکشنبه 4 آبان ماه سال 1382

به چه می خندی؟
به بدبختی ملتی که ۳۰۰ سال است به تو تاوان
 حماقت سرانشان را می دهند و هنوز هم بازیچه
دست تو هستند؟
(منبع عکس: روزنامه ایران)

بعد التحریر:
مرتضی جان از جانب ما Ping کردند دستشون درد نکنه حقیقتش یادم رفت.(ولی بقیه یادشون نره!!!)
منبع رو هم ذکر کردم که حودر ناراحت نشه ولی از روزنامه ایران برداشتم نه ایسنا اما از طریق صبحانه فهمیدم،چنین عکسی وجود داره.

شنبه 3 آبان ماه سال 1382

عجب برنامه خدایی است این Edonkey برای دانلود کردن از فضای اشتراکی، نه کپی رایتی می خواد و نه پولی، هیچی، انواع Crack ها رو راحت میشه اونجا پیدا کرد؛نه این، بلکه هر چیزی؛ واقعا این برنامه با تمام امکاناتی که به کاربر میده از Winmx , Morphius و غیره هم کولاک تره؛ البته اینترنت پر سرعت می خواد ولی نه برای فایلهای کوچک، مثلا من یکی که دیوانه آل پاچینو هستم تمام فیلمهاشو از ۱۹۶۹ تا ۲۰۰۳ دارم دانلودمی کنم...(۱۰ گیگا بایت...)
چند وقت پیش هم که پایتخت رفته بودم یکی از رفیقام که اونجا خدای سی دی بازی است می گفت برای کل مرکز پایتخت دیش گذاشتند و ما سرعت ۱۵۰ کیلو در ثانیه برای دانلود داریم.و کلی با  Edonkey صفاست اما  گویا فعلا قضیه اشون منتفی شده...

پنجشنبه 1 آبان ماه سال 1382
سه شنبه شب بود و به پرواز نرسیده بودم،خسته و ناراحت تا آژانس ندیم رفتم که ناگهان با گروهی تقریبا ۱۰۰۰ نفره از زن و دختر و تک وتوک جوون گل به دست یه در حال خوندن سرود ای ایران بودند مواجه شدم. دیروز در روزنامه شرق خونده بودم که قراره از عبادی فردا در فرودگاه استقبال بشه و فریبرز رییس دانا هم سخنرانی بکنه تصورش رو هم نمی کردم شانسی به طورشون بخورم چون همیشه خودمو از این نوع تجمعات دور نگه می دارم. قیافه سانتی مانتال جمعیت نشون از یک تیپ خاص می داد که خواستار نوعی تجمع سیاسی آرام به سبک اروپایی باشند شعار های   - عبادی نازنین سمبل ایران زمین  - شعار عبادی عدالت، آزادی هم صحه ای بر این نظر بود. جمعیت زنان مستقل ایران در بین جمعیت اعلامیه پخش می کردند که متن اون تبریک این جایزه صلح فقط به آن دسته از حامیان فیمنیسم در چهارچوب تعریف شده خودشان بود (فکر کنم فقط شامل همون نویسندگانش می شد) رییس دانا  و دور و بریهایش با قایم موشک بازی به بهانه اینکه این ترمینال ۲ محل ورود عبادی نخواهد بود به سمت ترمینال ۳ !!!!! (ترمینال حجاج) رهسپار شدند. جمعیت همچنان زیاد میشد ظرف ۱ ساعات به ۱۰۰۰۰ نفر رسید گروه گروه مردم به سمت فرودگاه می اومدند سپاه آماده باش داده بود پلیس به جمعیت نزدیک نمی شد ولی از مردمی که پشت عوارضی فرودگاه خارجی که ۵۰۰ متری تا ترمینال فاصله داره جمع شده بودند نهیب میزد که متفرق شید. ساعت از ۱۰ هم گذشت دیگه امیدی به اومدن عبادی نبود پرواز ساعت ۹:۲۰ باید می نشست. دیگر چهره ای مردم سانتی مانتال نبود  همه نوع تیپ دیده میشد حتی طرفذارهای قرمز و آبی که برای روز جمعه در حال تمرین تشویق تیمشون بودند. عدم وجود برنامه ریزی ، سر در گم بودن مردم کاملا مشهود بود. شعارها تبدیل شده بود به - رفراندوم...رفراندوم...راه نجات مردم  - ایرانی میمیرد ذلت نمی پذیرد. - خاتمی...خاتمی... خجالت،خجالت.
 من خسته تر از همیشه به سمت خانه راه افتادم تمام مسیرهای منتهی به فرودگاه رو بسته بودند حتی میدون آزادی مسیر شرق به غرب رو ... راننده تاکسی می گفت آدمهایی هستند که دارند از آریا شهر میان طرفه فرودگاه. پیرزن و پیرمردی که به سمت فرودگاه می رفتند از من درباره اوضاع پرسیدند  بهشون توصیه کردم نرید ولی عزمشون راسخ بود. زن مایوسی که همراه من برمیگشت می گفت همش زیر سر این رژیمه دوباره ملت گول زدند حتما یواشکی از فرودگاه خارجش کردند.
مرد جوانی که جلوی تاکسی نشسته بود پرسید کی رو؟
- عبادی
- عبادی دیگه کیه؟
و ما شروع کردیم تا بازهم بزرگ کنیم یه نفر دیگه تو ذهن مردم و در سر زبون بیاندازیم اسمی که به گوش عامه غریبه است تا به گوششون فرو کنند که فلانی چقدر آدم مهمیه و خارجی ها براش فلان کردند و بهمان و هزار امید ببندیم و تکرار کنیم این قصه را.

بعد از ملاحظه ۸ نظر:
به نظر میاد بعضی از دوستانم مطلب فوق را حمل بر حسودی و کج اندیشی و دید سیاه انتقادی من دانسته اند. حق با آنهاست چون من قصد ندارم خودم را توجیه کنم. این خانم را اصلا تخته پاره ای که ایرانیان مجبور به آویزان شدن به او باشند نمی دانم و اصولا ظرفیت کاریزماتیک (رهبری جریان خاص یا اپوزوسیون) در نیل به اهداف دموکراتیک را نیز در ایشان نمی بینم.
مطمئن باشید تا ۶ ماه دیگر چنان غباری بر خاطره ها بگیرد که خودتان هم باور نکنید.
شنبه 12 مهر ماه سال 1382
۱. ندای به اصطلاح عدالت برای افسانه نوروزی
یک بار دیگر فلانکسک را آزاد کنید نامه! حالا اون کوفی عنان بلانسبت الاغ خودش را زده به نفهمی این نامه ها را امضا می کند من و تو ایرانی چرا گول این ادا اصول ها را می خوریم یک پارچه و هم صدای این هوچی گرهای یک شبه سبز شده که معلوم نیست از قوطی کدوم عطار در اومده می شویم.
خانه از پای بست ویران است، خواجه در بند نقش ایوان است. ما که میدانیم قوانین قضایی حکومتی مان چیست ، حقوق زنانمان چیست ،با چه منبعی، ازکجا، کی و توسط کی؟ تدوین شده و چه شکلی هست . آیا قابل تغییر و اصلاح است یا به نام خدا ثبت شده و تمام. پس دیگه چرا لقمه دور سر بچرخانید، یکی به نعل بزنیم و یکی به میخ؟؟؟ 
ریشه این قوانین تبعیضی و ضد بشری را بیابید و در حل آن بکوشید بحث افسانه و پروانه نیست اینها سروصدای تبلیغاتی برای پر کردن یک سری اراجیفاست در بولتن های خبری کثافت های غربی که از خون من وتو ارتزاق می کنند برایمانندای آزادی سر می دهند همین! شما همنوای روباهان نشوید و ارزان نفروشید.

۲. نامه سید ابراهیم نبوی به هیچ کس در مورد وضعیت وخیم محسن سازگارا
مثل روز برایم روشن است که سید ابراهیم از این نوشته هم مثل سگ پشیمان می شود. ولی حیف که جوشی و احساساتی است باید به او گفت یک بار بنویس دو بار بخوان دو روز آن را در کشو میزت نگه دار یک استراحت چند ساعته بکن و یک لیوان آب بخور سپس ببین نامه ات را در ملا عام می گذاری یانه جواب روشن است. حرفهای تازه ای نزده، فقط خودش را خراب تر کرده همین! یکی نیست بگوید کدوم نامه به هیچ کس تو که در تمام متنت مخاطب ندا می کنی؟
با این کارها ره به جایی نمی بری، امر برت مشتبه شده، بوق و کرنای مصنوعی آنجا به تو  باورنده که علی آباد هم شهری است. و الا ما میدانیم تو از کدام قماش بودی و هستی.

۳. حمله الکترونیک ایران به سامانه مرکزی برق اسرائیل
ماخذ
: روزنامه "هاآرتص".
هدف: اقدام ایرانی‌‏ها جهت قطع جریان برق اسرائیل و اغتشاش دائمی در آن.
عملیات: ارسال حجم بسیار عظیمی از ویروس‌‏های رایانه‌‏ای و نامه‌‏های الکترونیک به نشانی این شرکت بر روی شبکه اینترنت بوده است که با هدف تخریب نیروی آن.
نتیجه: عملیات‌‏ایران خسارت چندانی به این شرکت وارد نکرده است.
تفسیر:
۱.متاسفم که این اقدامهای احمقانه بچه گانه به نام ایران نوشته می شود نه مشتی ابله
۲.نتایج این حرکات سخیف فقط تلخ خندی مسخره بر لب می نشاند و تکان سری به تاسف
۳. بیچاره اسرایئل که امکان مقابله به مثل ندارد زیرا هیچ چیز ایران بر اینترنت استوار نیست.
پنجشنبه 10 مهر ماه سال 1382
بر اساس خبری از ایسنا : ...محمد ملکی از اعضای هیات موسس انجمن وبلاگ‌نویسان ایران در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس IT خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خصوص نحوه شکل‌گیری این انجمن گفت: با توجه به تصمیم جمعی از وبلاگ‌نویسان مبنی بر تشکیل این انجمن در قالب NGO، اساسنامه‌ای تدوین و به تایید هیات موسس رسید که اکنون در مرحله درخواست مجوز از وزارت کشور میباشد ....هیات موسسین این انجمن به همراه حدود 30 نفر از نمایندگان گروههای وبلاگ‌نویس، به عنوان تصمیم‌گیرندگان فعلی این انجمن تا زمان تشکیل ارکان دیگر محسوب می‌شوند که پس از ثبت انجمن، وظایف به هیات امناء واگذار می‌شود....www.blogger82.persianblog.com : متن کامل اساسنامه و اهداف انجمن در وبلاگ
تفسیر:
من نظرم را علیرغم همه غش و ضعف ملت در کامنت وبلاگ اساسنامه که به به! و چه جه! ابراز کردم:
من کاملا مخالفم. اولا آن ۳۰نفرکه به عنوان نماینده جامعه وبلاگ نویسی تصویب نامه داده اند از کجا و با چه مجوزی مشروعیت یافته اند. وبلاگ دنیایی مجازی است انتخابات و تعیین نمایندگانش نیز بایستی به جای فرمایشی بودن به طور گسترده اینترنتی برگزار شود سپس تصمیمی اتخاذ نمایید. ثانیا کشیدن پای وزارت کشور به این ماجرای بوی نا خوشایند فیلتر دولتی و ممیزی و فشار و مجوز و صدور مجوز و .. تحدید آزادی.. من کاملا مخالفم.


چهارشنبه 9 مهر ماه سال 1382
آیه‌های زمینی
وبلاگر:  آرش (پیام آور زمینی)
درباره وبلاگر:  من خواننده و نوازنده‌ی گیتارالکتریک گروه هستم و شاعر و سازنده‌ی بیش‌تر قطعات در گروه موسیقی دیگر ترجیح می‌دهم(یا مجبورم!) از زاویه-دید روان‌شناس به اطراف نگاه کنم.در حد مبتدی گیتار می‌زنم ، می‌خوانم ، ترانه می‌گویم و ملودی می‌سازم
ادبیات یک تکه‌ی همیشگی از من بوده است
و فلسفه که در شکل گرفتن نگاهم تاثیر جدی گذاشته...
کارنامه کمی : ۴ ماه، ۱۵۰ نوشته، ۶۰۰۰ بازدید
وبلاگهایی به آن لینک دادند: ۹ وبلاگ
نقد کمی : طراحی ساده با زمینه روشن ، رنگ نارنجی گرمی در بالای وبلاگ رنگ نماد آن است، به نظر تاکیدش در معناست تا ظاهر
نقد محتوی : در جایی از این وبلاگ می خوانیم -سعی می‌کنم اگر این طرف و آن‌طرف چیز خوبی دیدم،این‌جا نقلش کنم - این خصوصیت یعنی مجموعه ای از کلمات و قطعات قصار و البته زیبا خصوصیت اصلی وبلاگ است، کمتر به قلم وبلاگر مطلب خاصی دیده می شود ولی اندیشه حاکم نشان دهنده تفکرات  ایدالیستی و آسمانی وبلاگر می باشد. تاکید بر دو پهلو وگنگ گویی و به نوعی نثری خاص از این دست، بیشتر مدنظرش بوده و کلیت وبلاگ از پراکنده گویی رنج می برد. بحث فلسفی اما ابتر که یا به طور کل نقل قول است و یا متاثر از ماخذ نقل شده نویسنده را از متکلف بودن بیشتر دور ساخته است. اما نکته اصلی در وجود روح هنری در جریان کار می باشد، من بویی از مصنوعی بودن این روح نبردم ولی به نظرم اگر کفه ترازو به سمت مولف بودن سنگین تر شود البته با نثری امروزی بیشتر می توان به اغراض نویسنده پی برد و به طبع مفیدتر هم خواهد بود.
آیه های زمینی وبلاگی است بالقوه و حتی بالفعل با ارزش،برای ایشان آرزوی موفقیت می کنم.
باربد شمس
سه شنبه 8 مهر ماه سال 1382

کافه بلاگ ابتکار تازه ای از بابک نادعلی و دوستانش
همیشه از کافه نادری که پاتوق نویسنده های روشنفکری مثل جلال آل احمد و صادق هدایت و این تیپ آدمها بوده خوشم می اومد ولی افسوس که نه سن من قد می دهد که آن روزها را یادم باشه و نه دیگه این جور چیزها مده یه همچین جایی با این هدف برای وبلاگ نویسان به همت بابک نادعلی نویسنده آماتور و دوستانش ترتیب داده شده و روز یکشنبه نیز افتاحیه آن بود (میدان محسنی - برج بیژن - طبقه اول - واحد ۳۲)
بابک قصد انجام ابتکاری از این دست رو داشت و پیشنهاد همکاری هم رد وبدل کرده بودیم ولی گرفتاریهای روزمره به من مجال نداد در خدمتشون باشیم. الان هم که خیلی از تهران دورم شاید روزی که برگشتم اولین جایی که برم کافه بلاگ باشه.
با آرزوی موفقیت برای او و دوستانش. 

یکشنبه 30 شهریور ماه سال 1382

حتما ماجرای تظاهرات جنجالی و خونین مردم سمیرم در ماه اخیر و ابعاد جهانی و داخلی آن در کشور رو شنیدید، البته الان برای پرداختن به موضوع خیلی دیره ولی ارزشش رو داره که بیان کنم:
این ماجرا نه ماجرایی انتخاباتی و تغییر حوزه ای و جمع آوری رای است و نه بی کفایتی وزارت کشور و نیروی انتظامی و نه عوامل ضد انقلاب و غیره...
بحث بر سر آب است.
 همانطور که در کروکی بالا ملاحظه می کنید بین منطقه حاصلخیز سمیرم و وردشت با شهرضا و دهاقان خشک و کوهستانی رشته کوهی قرار دارد که فاصل جغرافیایی این دو منطقه می باشد. سالهاست که دولت قصد دارد به دلایل فرهنگی با بزرگ کردن دهاقان خود به خود شهرضا را که با مشکلات فرهنگی زیادی دست و پنجه نرم می کند به حاشیه بکشاند و در راستای همین پروژه تسهیلات ویژه ای به شهر دهاقان اعطا می کند از جمله جدا کردن منطقه وردشت از سمیرم و الحاق آن به دهاقان برای استفاده از آبهای زیر زمینی وردشت جهت تامین آب آشامیدنی دهاقان در حال توسعه، لیکن به دلیل بافت اجتماعی کشاورزی منطقه وردشت و حیاتی بودن امر آب برای مردم تا کنون این طرح با مخالفت شدید مردمی مواجه شده است.
اما در پس این ماجرا:
مطالب فوق توجیهات دولت در این جدا سازی بی منطق وردشت است اصل مطلب این است که در واقع خواستی نامشخص در پی تلاش برای دستیابی کامل به چاههای آب منطقه جهت انتقال آن به محل نامعلومی است که از کنار شهرضا می گذرد، آن منطقه جایی نیست جز رفسنجان در حال بزرگ شدن و خشک و تشنه آب!!
اتفاقا قرارداد خط انتقال آب نیز با پیمانکاری دولتی بسته شده است. مدتها نمایندگان مردم وردشت مشغول رایزنی برای حل این معضل بودند حتی پیشنهاد شد بر روی رودخانه عبوری شهرضا سدی زده شود تا از آب آن برای رفسنجان استفاده شود ولی کو گوش شنوا.
مردم نیز هم قسم شدند که از جان خود بگذرند ولی نگذارند آب زمینهای خودشان را به تاراج رفسنجان ببرند. این گونه بود که ۱۹ نفر در جریان اخیر کشته شدند و دولت از تصمیم خود عقب نشست.
جمعه 28 شهریور ماه سال 1382

در وبلاگ رویا صدر(بی بی گل) خوندم که مجسمه کاوه آهنگر که توسط شورای شهر سابق اصفهان در میدان آزادی نصب شده بود توسط شورای شهر جدید پایین کشیده شد.
از یک دیدگاه این اتفاق دور از ذهن نبود وقتی ملت قهر کردند و در انتخابات شوراها شرکت نکردند تا اقلیت بنیادگرا به قدرت برسند باید پای لرز عواقب اون هم بنشینند من یکی که در انتخابات پا عقب نکشیدم چون به هر حال این کورسوی دموکراسی  لااقل امکان انتخاب بد از بدتر رو به ما میده حالا داشته باشید انتخابات مجلس هشتم در اسفند امسال و انتخابات ریاست جمهوری ۸۴را، اگر مثل شوراها بشه که فاتحه!!، بعضی ها میگن بهتر!  اینجوری اعتراضات و کج نمایی حکومت ایران بهتر نمایش داده میشه ولی من اینطور فکر نمی کنم حتی اگه آدمهایی به بدی صدام هم به قدرت برسند آخرش باید یه جرج بوشی بیاد  تا منجی ما بشه یا نه؟  که اون روز اگه بیاد، باید خون به حال این مملکت گریه کرد.
از یک دیدگاه دیگه برداشتن مجسمه کاوه آهنگر از میدان آزادی اصفهان به نوعی در امتداد تفکر  امثال خلخالی هاست که پس از انقلاب بهمن می خواستند فردوسی رو نبش قبر کنند و هنوزم نمی ذارند ۴ تا دونه سایبون روی تخت جمشید کشیده بشه که باد و بارون و آفتاب اون رو از بین نبره.
و از دیدگاه آخر باید بگم که من در همین وبلاگ مطلبی در مورد سخنرانی احمد شاملو پیرامون تحریف تاریخ ایران باستان در شاهنامه فردوسی داشتم همونجا هم گفتم که کاوه یه لمپن چماق بدست بود و ضحاک هم تنها پادشاه از میان مردم برخاسته، ولی خون فرهی جناب فریدون!!! بر خواست همه ایرانیان چربید و به زور درفش کاوه خان، ضحاک، لقب مار به دوش و عرب و بد طینت به خود گرفت و فریدون نوجوان و با عرضه!!!! به تخت شاهنشاهی ملک باستانی ایران نشست. حقت بود کاوه! مجسمه ات بخورد تو سر همون شورای شهری های دوم خردادی نخاله اصفهان.
باربد شمس

پنجشنبه 27 شهریور ماه سال 1382
همیشه هدف رسیدن به اوج است.وقتی به بالاترین نقطه رسیدی، هنوز هم در اندیشه بلند پروازی هستی.بالا، بالا،بالاتر...تا ....
و یک لحظه ، سقوط.
رود لاگ را مرور می کنم، از زمانی که نبودم تا واپسین لحظات بودنم.میلی که آ نروزها برای نوشتن داشتم ، هم اکنون از بین رفته است.آن زمان رودلاگ در اوج بود و ترک هر چیز در اوج شرط است.
عزیز همراهم(باربد) نیز قصد نوشتن نداشت،پس عملا رودلاگ معنا نداشت.بودن من تنها بهانه ای برای یک بودن مجازی دیگر بود.
و اما اکنون ...نمی دانم...شاید هوس باربد ، آغازی جدید برای شروعی تازه باشد.
خانم گل
شنبه 28 تیر ماه سال 1382
این امضاء ها که آخریش رو راجع به این فیلتر کردن در حال جمع آوری هستیم  ممکنه توسط هیچ کس تحویل گرفته نشه ؛ من همیشه ته دلم از این موضوع ناراحت بودم. هرچند گفتند مخابرات اعلام کرد که سهواً پارس آنلاین پرشین بلاگ را مسدود کرده و یه ساعت هم اینترنت مجانی جاش میده (قاقالی لی) اما من باز هم ناراحت بودم تا اینکه امروز به نقل از دزنگار متوجه شدم که این بار پارس آن لاین توسط پرشین بلاگ مسدود شده یعنی هیچ کس نمی تونه با اکانت پارس آنلاین وارد پرشین بلاگ بشه این یعنی یه مشت محکم به دهن مخابرات ایران که با تفکرات احمقانه و فاشیستی سانسور قصد تحدید آزادی ملی را دارند حالا پارس آنلاین با این کاهش مشتری برود غاز بچراند. چون بلاگ اسپات را هم که خودش فیلتر کرده و کاملا از بخش زیادی از کاربرانی که یا وبلاگرند یا وبلاگ خوان محروم می شود امیدوارم با این ضرر گور این شرکت کنده شود( هرچند مانند همه شرکتهای دولتی دیگر مثل سرطان ضرر ده است ولی کمر شکن می شود) ... آفرین بر پرشین بلاگ . منظورم این بود که این کار از امضاء های ما بهتره!
چه خوب بود اگر تمامی سایتهای پر بیننده که حجم بالایی از کاربران ایرانی ویزیتورشان هستند دسترسی سایتشان را از طریق تمامی سایتهای دولتی مسدود کنند که دیگر دست مخابرات در این گونه تصمیم ها از بازو قطع شود.
باربد شمس
پنجشنبه 26 تیر ماه سال 1382
دیروز دم غروب ،حال عجیبی داشتم.حس سبکبالی و رهایی.همه چیز برای رفتن به عمق خاطرات گذشته مهیا بود. بوی یاسهای باغچه‌ ،نسیم ملایمی که در این وقت سال نظیر ندارد، یک استکان چای دیشلمه و نغمه دلنشین یک آهنگ :
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبززار خیس
بوی خیس تن تو ...
محو آسمان زیبا بودم.گویی آخرین غروبی بود که می دیدم.نیلی سپهر ، رنگ لاله های وحشی بود.غروب، همیشه دلگیر جلوه می کند و همه چیز رنگ دیگری است.رنگ خلوص، رنگ پاکی،رنگ عشق.دلهای آسمانی، وقت غروب به تپش می افتند.قلبهای زمینی،مثل کفتر اسیر قفس، به دنبال راهی برای رهایی،بال بال می زنند.
هجوم خاطرات ذهنم را آشفته می کند.حسی که چند لحظه پیش داشتم از بین می رود و نا خود آگاه می گویم:
چه غروب دلگیری!
خانم گل
سه شنبه 24 تیر ماه سال 1382
می دونی من دوست وبلاگر زیاد دارم؟
می دونی بیشتر شون بلاگ اسکایی اند و من الان به بعضی هاشون یک هفته است سر نزدم؟
می دونی که من از وبلاگرهای اسم در کرده بدم میاد، تو وبلاگهای گمنام حرفهای به درد بخور تری از وبلاگهای خوشنام پیدا میشه ولی من تازگی ها به هیچکدوم از این گمنامهای مخصوصا بلاگ اسکایی سر نزدم.
می دونی چرا؟
چون تا وقتی در لیست بلاگ رولینگ که جدیدا برای لینک دادن استقبال خوبی ازش شده ؛هیچ علامتی (همون ۳ ستاره) مبنی بر به روز شدن اونها نبینم سر نمی زنم.  بلاگ اسکای و بعضی دیگر از سیستم های وبلاگری هم به طور خودکار اعلام بروز رسانی نمی کنند. ولی پرشین بلاگ و بلاگ اسپات به طور خودکار با هربار به روز رسانی اعلام می کنند و مثلا در لیست ما لینک مربوطه به بالا می آید و ستاره دار هم می شود (به مدت ۱۲ ساعت) .
اگر شما هم از نعمت اعلام به روز رسانی خودکار محرومی به طور دستی (خیلی ساده) این کار رو بکن. هر بار که در وبلاگت مطلب نوشتی تشریف ببر این سایت و در جدول خالی نام وبلاگ و آدرس آن را یادداشت کن  و روی Ping کلیک کن. اونوقت خیلی ها از جمله من خبر دار میشیم و به تو سر می زنیم.
 باربد شمس
یکشنبه 22 تیر ماه سال 1382
  حتما تا به حال اسم بشقاب پرنده به گوش شما رسیده است.بشقاب پرنده ، اجسام درخشان عجیبی که از سرعت بالایی برخوردارند و به نظر می رسد از بیرون کهکشان آمده اند . در واقع اگر بخواهیم وارد بطن قضیه شویم باید احتمالاتی را که موجب بروز چنین تصوری درما می نگرند ، بیان کنیم ، برخی ازمردم با دیدن شهابها –که به سبب ورود به جو زمین و اصطکاک لایه بیرونی آنها با مولکولهای هوا مشتعل می شوند – به یاد اجسام پرنده ناشناخته یا بشقاب پرنده می افتند . دقیقاً معلوم نیست چرا لفظ بشقاب پرنده بین عموم رواج یافته است . گاهی هم سلولهای سطحی کره چشم می میرند و از توده خود جدا می شوند و در سطح خارجی آن شناور می گردند . مثلاً موقعی که در حال استراحت به سقف اتاق چشم دوخته اید می بینید اجسامی مقابل شما وجود دارند که با حرکت مردمک چشم به این سو و آن سو می روند . به این سلولها فلوتر گفته می شود که بعضی از مردم آنها را در شب با انعکاس نور شدید مصنوعات زمینی ، بشقاب پرنده تصور می کنند . جدا از این تصورات و بر اساس قراین موجود و اطلاعات باارزشی که سفینه های« مسافران دریا » یک و دوامروزه در اختیار دانشمندان زمینی قرار داده اند ممکن است نوعی حیات در محدوده صورت فلکی دب اکبر یا در کهکشان زن به زنجیر بسته شده ( امراه المسلسله ) وجود داشته باشد که در هر حال صدها سال نوری دورتر از ما هستند . یعنی چنانچه این موجودات زنده هوشمند به تکنولوژی سرعت نور دست یافته باشند باز صدها و بلکه هزاران سال طول می کشد تا به زمین و منظومه شمسی ما برسند . با این حال آیا عقلانی است که تصور کنیم این موجودات پس از تحمل رنج وسختی این سفر طولانی صرفاً برای مانوردادن یا ناپدید شدن در مقابل چشمان ما به زمین مسافرت می کنند ؟
(منبع گروه نجوم حکیم عمر خیام نیشابوری)
خانم گل
پنجشنبه 19 تیر ماه سال 1382
مخابرات ایران پرشین بلاگ و بلاگ اسپات و حودر را به مدت نا معلوم (امیدواریم موقتی)فیلتر کرده است.
مطالب مرتبط با این مسئله:
حودر : نا آرامی های جدید در تهران 
احسان: و باز هم فیلتر و تکرار داستانهای قدیمی
زن نوشت : فیلتریه،فیلتری!
وبلاگستان شهر شیشه ای،سرگردون
روزنامه همشهری: اختلال در دسترسی به وبلاگ های فارسی 
پرشین بلاگ : مسدود شدن دسترسی به وبلاگها 
دنیای کامپیوتر و ارتباطاتCCW : موج محدودسازی وبلاگهای فارسی 
چند راه حل ساده برای عبور از پراکسی اخیر! (سرگردون)
سکتورصفر (زهیر معصومیان) : از دیروز پرشین‌‌بلاگ دوباره باز شده، چون ایرانی بوده! ولی بلاگ‌اسپاتی که نمی‌تونه اعتراض کنه، هنوز تو فیلتره. 
رادیو فردا: دسترسی و تماس با بیش از 30 هزار وب لاگ نویس غیر ممکن شد  
آزادباش : و خاموش باد چراغ استبداد و ننگ باد بر هر چه مستبد
خورشید خانم : لطفا وبلاگهارا فیلتر نکنید


همه کسانی که  فیلتر اخیر (فیلتر کلیه وبلاگهای پرشین و بلاگ اسپات) را محکوم می کنند  زیر این جمع آوری امضا به نام وبلاگهایمان را آزادکنید را در یابند. (الان براش لوگو هم سرگردون ساخته من نفر دوازدهم امضا کنندگان بودم و دیروز کلی گلو پاره کردم ولی تا این حودر نگفت کسی تحویل نگرفت تمام روز سر جمع ۵۰ نفر امضا کردند ولی حالا که این تحفه ها سفارش کردند ببینید آمار رو)
سه شنبه 17 تیر ماه سال 1382
آتش درون بخاری در حال خاموش شدن بود، شاید او هم مانند لیدیا خسته بود،لیدیا به آرامی از بسترش بر خاست تا هیزم بیاورد ولی پشیمان شد.او حالا می فهمید که چه چیزی برای خوشبختی اش لازم بوده و هیچوقت نتوانست داشته باشد.می دانست که زن فقط با عشق خوشبخت است، حالا دیگر هیچ چیز به او تعلق ندارد حتی نوشته هایش.
فقط چند قطعه عکس زیبا با زیر نویسی خوش خط چخوف و نامه هایی که زمانی آنقدر ارزشمند بودند حالا نفرت انگیزند.بار دیگر به دستخط نگاه کرد و به بخاری نزدیک شد.چهره اش داغ شد.نمی دانست از رنج است یا گرمای آتش.هذیان می گفت:من زنم… درون نامه ها عشقش بود که نتوانست داشته باشد، پس چرا نگه بدارم،پس یکی از نامه ها آتش گرفت،بعد دومی و آتش شعله ور شد،چند لحظه گذشت به خود آمد و بسوی بخاری دوید ولی دیگر دیر شده بود و گذشته او خاکستر شده و از بین رفته بود.
یادش می آمد تمام آن لحظات شیرین را.چخوف به او پیشنهاد کرده بود برای آنکه نویسنده ای قابل شود نثرش را صیقل دهد و از توضیحات اضافه بکاهد.حتی ایرادهایش نیز خوشایند بود.وقتی داستان کوتاه، درباره ع ش ق را خواند، بیشتر غمگین شد.قصه عشق آنها در این داستان کوتاه شکل گرفته بود.لیدیا دیگر قانع شده بود که نویسندگان بزرگ عشق و زندگی را در رویا های شخصیتهای داستانهایشان می بینند.او در یافته بود که دیگر هیچگاه چخوف را نخواهد دید.آتش هنوز شعله ور بود و لیدیا…
بر گرفته از کتاب زنان در زندگی چخوف
نوشته:سن گورگیان
خانم گل

دوشنبه 16 تیر ماه سال 1382

"چنین گفت فردوسی پاکزاد که ..." ، در بخش قبل نگاه اجمالی بر بازتاب سخنرانی شاملو داشتم حالا قصد بیان اصل مطلب را دارم:
جای جای تاریخ ایران باستان و اساطیر آن (که اساس بخش اول شاهنامه نیز می باشد) آکنده از تحریف و دستکاری و غرض ورزی شخصی مورخین و همینطور شخص ابوالقاسم فردوسی است.در دوره ای،جامعه ایران رو به طبقاتی شدن می رفته و نماینده‌ی این‌ طبقاتی شدن‌ هم‌ جمشید و فریدون اند،در میان‌ این‌ دو تن، کسی یک‌ دفعه‌ انقلاب‌ می کند، می آید و آن‌ نظم‌ اجتماعی در حال تکامل‌ را به‌ هم‌ می ریزد. و دوباره‌ جامعه‌ را بر می گرداند به‌حالت‌اولیه‌اش‌، اما طبیعی است‌ که‌ چون‌ خود فردوسی دهقان‌ است‌ و دهقان‌ها باز مانده‌ی فئودال‌های دوره ساسانی هستند، علاقه‌ ندارد از این ‌صحبت‌ کند، یعنی فردوسی دلش‌ نمی خواهد که‌ این‌ شائبه‌ را ایجاد کند که‌ میشود زمین‌ها را از مالک‌ها گرفت‌ و داد به‌ توده‌ی مردم‌. فردوسی نه‌ تنها این‌ طور فکر نمی کرد بلکه‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ علاقه‌ای به‌ این‌ زمینه‌ها نداشت‌، به‌ خصوص‌ دلش‌ می خواست‌ شاهنشاهی قدیم‌ ایران‌ زنده‌ شود، همان فر و همان‌ شکوه‌ به‌ وجود بیاید و به‌همین‌ دلیل‌ است‌ که‌ در نامه‌ی رستم‌ فرخزاد شما میبینید شدیداً از این‌ که‌ منبر با تخت‌ برابر شده‌، ناراحت‌ است‌ و هیچ‌ وقت‌ دلش‌ نمیخواهد که‌ منبر و تخت‌ با هم‌ برابر شود، او دلش‌ می خواهد آن‌ تخت‌ شاهی ِساسانی یا ایرانی ِپیش‌ از اسلام‌ بماند و قدرت‌ داشته‌ باشد و آن‌ زندگی دوباره‌ برگردد. تمام‌ آن‌ نامه‌، تأسف‌ بر گذشته ی ایران‌ است‌، در حالی که‌ در دوره او که‌ دوره سامانیان‌ هم‌ هست‌ نه‌ دوره ی غزنویان‌، شاهنامه‌ به‌ طور عمده‌ در دوره سامانیان‌ سروده‌ شده‌، در دوره‌ی او، ایران‌ یکی از درخشان‌ترین‌ روزگاران‌ خودش‌ را طی می کند برای این‌ که‌ چه‌ سامانیان، چه‌ قبل‌ از آن‌ها، آل‌ عراق‌ در خراسان‌ بسیار مردم‌ خوبی بودند، یعنی می توان‌ گفت‌ جزو بهترین‌ پادشاهان‌ ایران‌ بودند، پادشاهان‌ آل‌ عراق که‌ اصلا فرشته‌ بودند، درواقع‌ نظیر آن‌ها بسیار کم‌ پیدا می شود. همان‌هایی که‌ آئین‌ سیاوش‌ داشتند و لقب‌ یکیشان‌ هم‌ سیاوش فر است.‌فردوسی در چنان‌ دوره‌ای زندگی می کرد، اما با همه‌ی این‌ ناراحت‌ بود و طبیعی است‌ که‌ به‌ آن‌ زندگی اشتراکی که‌ گفتم‌ در ماجرای ضحاک‌ هست‌، بی علاقه‌ باشد، نه‌ تنها بی علاقه‌ باشد بلکه‌ ضد آن‌ باشد،تمام‌ شاهان‌ ساسانی، ازآن‌ اوّل‌، اردشیر بابکان‌، خودشان‌ را صاحب‌ این‌ فّر می دانستند تا آن‌ تو سری خورهای آخرین که‌ در واقع ‌بازیچه‌ی دست‌ حکومت‌ بودند، همه این‌ها خودشان‌ را صاحب‌ فّر می دانستند. چنین‌ نبود که‌ مردم‌ بیایند تصمیمی بگیرند که‌ این‌ پادشاه‌ خوبی بود، پس‌ فّر دارد، آن‌ یکی پادشاه‌ بدی بود و ظالم‌ بود فّر ندارد، حتا بعضی هاشان‌ چیزی بالاتر از فّر هم‌ دارند. مثلا بهرام‌ گور. بهرام‌ گور تمام‌ آن‌ کارهایی که‌ می کند و تمام‌ آن‌ داستان‌هایی که‌ راجع‌ به او ‌هست‌، این‌ها مقدار زیادی بار اساطیری دارد، مثلا بهرام‌گور به‌ این‌ دلیل‌ لقبش‌ شده‌ گور، که‌ گورخر شکار می کرده‌، دقیقاً شکار گورخر یک‌ چیز اساطیری است‌ و نشانه‌ی قدرت‌ و غلبه‌ است‌. چرا؟ برای این‌ که‌ عین‌ این‌ صفات‌ را بهرام‌ ایزد در اوستا دارد، در میان این پادشاهان خودخواه، مردی که نماینده حس اشتراکی ملت است به نام ضحاک بر می خیزد، به هزار و یک افترا، تبدیلش می کنند به دیو سه سر و سر انجام به دست کاوه نابود می شودو کاوه شجاع قلب نیز فر پادشاهی را ارزانی فریدون کبیر (پسر بچه﴾می نماید، کاوه بر خلاف فرمایشات فردوسی شجاع قلب درفش بدست نبوده بلکه نماینده قشر لمپن و شاه پرست و ضد مردمی بوده که مقابل خواست ملی ملتی که در مردی بنام ضحاک متجلی می شود می ایستد و بار دیگر حکومت را به پسران خدا ( فر پادشاهان ایران) می سپارد گویا این چماق بدست در تاریخ فقط همین وظیفه را داشته و چقدر تاریخ حکایت عجیبی است (مقایسه کنید فریدون را با پهلوی دوم ، کاوه را با شعبان بی مخ و ضحاک را با مصدق و تصور کنید چاکری نیز از درگاه آریا مهری قصد نقل نهضت ملی نفت را می داشت آیا نتیجه آن چیزی بهتر از  دست پخت فردوسی می شد؟)
 اگر علاقه و فرصتی بود در بخشی دیگر نگاه عمیقتر و موشکافانه تری از زوایای دیگر بر تحریفهای تاریخی شاهنامه از آن جمله بردیای دروغین و... می پردازم.

توضیح:
بعضی دوستان لطف داشتند کامنت گذاشتند ولی گویا سوء تفاهمی پیش آمده:
۱. به هیچ عنوان کلمه جامعه اشتراکی را با جوامع کمونیستی یکی تلقی نکنید منظور من جامعه ای بوده در مقابل جامعه طبقاتی و تبعیض گرانه ای که پادشاهان ایران بوجود آورده بودند. جامعه اشتراکی یک جور جمهور و اجماع را شامل می شود.

۲.کسی نگفت شاهنامه تحریف شده بلکه تاریخ به دست فردوسی تحریف شده که تجلی این تحریفها در شاهنامه مشهود است.

باربد شمس

یکشنبه 15 تیر ماه سال 1382

 شاملو چیزی حدود سیزده سال پیش، در دانشگاه برکلی سخنرانی می کند که بعدها عنوان «نگرانی های من» را به خود می گیرد که در گرد و غبار تبلیغات این سال های اخیر بیش تر به ناسزاهای شاملو به فردوسی، به شاهنامه، به فرهنگ «پارسی»، زیر پا گذاشتن ارزش های ملی و ... تغییر نام داده است؛ شاملو آماج حملات قرار می گیرد. فرصت طلبانی چون عطاا...مهاجرانی تسویه حسابهای فکری،ایدئولوژیک،ادبی و غیر ادبی خود را با لجن پراکنی به این مرد بزرگ به اوج می رسانند (نگاه کنید به کتاب گزند باد از همین شخص) و در حرکتی کودکانه فردوسی و <<شاه>>نامه اش که در اول انقلاب قرار بود به دست خلخالی نبش قبر شود و نابود گردد؛ بار دیگر با رستم و سهراب به میان کتابهای درسی راه می یابد. متن کامل سخنرانی هرگز در ایران چاپ نمی شود و فقط تکه هایی از آن جهت معرفی شاملو به عنوان دشمن عظمت چندین هزار ساله بیان می گردد. حتی استادانی که آن زمان در مجله آدینه قلم می زدند در صف مخالف ایستادند و کسانی که وی را استاد شاملو خطاب می گردند سکوت اختیار کردند، و شاملو تنهای تنها... سخنرانی که می بایست ماندگار شود همانجا دفن می گردد و همزمان شاملو به محاکمه کشیده می شود و با رذالت محض در لجن برنامه هایی چون هویت تخریب و ترور شخصیت می گردد.امروز دیگر آن مرد بزرگ در میان ما نیست ولی ماندگاری سخنش در عصر قحط الرجال ما هر روز بیشتر از روز قبل مشخص می گردد...

در بخش بعد به چکیده سخن شاملو درباره تحریف تاریخ به دست فردوسی می پردازم.
باربد شمس

یکشنبه 15 تیر ماه سال 1382
تا حالا به این موضوع توجه کرده اید ، که پسر های جامعه ما دست خوش تغییرات اساسی و قابل تامل در صورت و چهره خود شده اند.پسرهای خوشتیپ این مرز و بوم با موهای روغن زده در حالیکه مدل ابروهاشون هشت کوتاه دم باریک و مژه هاشون مملو از ریمل است،را به وضوح در اماکن عمومی مشاهده می کنید!
یک وقتایی پسرا دنبال یک دختر خوب و متین که هفت قلم آرایش نکرده بود می گشتند، اما حالا مثل اینکه نوبت ما دختر هاست که بگیم پسری با این مشخصات یافت می شود یا نه:
1. زیر ابرو بر نداشته باشد!
2. آرایش نکرده باشد!!
3. النگو و گوشواره به خودش آویزان نکرده باشد!!!
4. صدایش یک فیل را از پا در بیاورد!!!!
خلاصه اینکه یک مرد به تمام معنا باشد، نه یک پسر دختر نما.این مسئله در جامعه کنونی ما تبدیل به یک فاجعه انسانی شده است.غیرت و تعصب مردانه دیگر رنگ باخته است و جایش را با گریم و آرایش عوض کرده است.می ترسم آمار پسرهای دم بخت و ترشیده هم زیاد شود!آخه یک پسر نقاشی شده به چه درد می خورد؟
قیافه های تقلبی و ماسکهای رنگی، ارمغان متجدد شدن آقایون ما!در آخر آقایون بهتره به این نکته توجه داشته باشند که هم اکنون ما در هزاره سوم هستیم و خانمها به راحتی گول نمی خورند.
خانم گل


شنبه 14 تیر ماه سال 1382
در طول چند سال اخیر موسیقی سنتی ما، به طرز قابل ملاحظه ای فعال شده است. هم اکنون موسیقی به عنوان یک علم در دانشگاه های ما تدریس می شود و تمام تلاش آهنگسازان و نوازندگان و طرفداران متعصب موسیقی سنتی ایران، به حفظ تک خوانی یا کار گروهی در قالب موسیقی مجاز می باشد!
موسیقی مقامی،فولکوریک،مذهبی،زورخانه ای و خانقاهی ،میراث سنت کهن موسیقی ایران می باشد که سینه به سینه، نسل به نسل به طور شفاهی انتقال یافته است. مسئله حائز اهمیت این است که موسیقی ما پیرو شعر است و بدون شعر جذابیتی ندارد. مدتها این شعرها زده و خوانده شده است.تلخ و شیرین ، بیانگر تاریخ ایران زمین است.با توجه به آنکه موسیقی سنتی ما بر مبنای تفکرات عرفانی است و بیانگر پیامهای بسیاری می باشد، اما نتوانسته خود را با زمان هماهنگ کند.
یک سوال: آیا عامل مهجور ماندن موسیقی ما ، کم لطفی مردم است؟
یک شعار: موسیقی ما نیاز به حمایت دارد.
یک گریز: موسیقی سنتی ما با تکنیکهای جهانی پر رنگ تر خواهد شد.
یک نتیجه:موسیقی اصیل و سنتی ایران، موسیقی است که ارزشها و فرهنگ موسیقیایی ما در آن حفظ شود.

بعضی سایت و وبلاگهای خوب در این زمینه:
پارس ملودی (سایت رسمی موسیقی سنتی)
گلهای رنگارنگ (وبلاگی مملو از اشعار و صداهای ماندگار، بشنوید)
تاریخ موسیقی ایران
عاشقان موسیقی ایران
نوای دلها
سخن شما:….؟
خانم گل
جمعه 13 تیر ماه سال 1382
امشب دوباره تمام من
دلش برای تو تنگ می شود.
آفتاب ته نشین می شود در من
و اندوهی بی نام و نشان
اوج می گیرد.
می گریزم
اما خوب می دانم
دیگر دلی
برای دلم تنگ نخواهد شد.
خانم گل
چهارشنبه 11 تیر ماه سال 1382

در وبلاگ مشاهیر مطلبی راجع به جلال آل احمد خواندم هر چند اصلا حق مطلب را ادا نکرده بود و تنها خلاصه بیوگرافی ناقصی از وی بود. در هر حال بهانه ای شد تا از جلال آل احمد سخنی بگویم، مردی که از دوران کودکیم ذهنم را مشغول کرده است. مردی که اگر کتاب سنگی بر گوری اش را بخوانی از این همه راحتی بیان در مواردی که درک آن برای ما ایرانیان متعصب به مسائل پوچ غیر ممکن است ؛مسائلی که قرنهاست به نام عرف و شرع چون زنجیر هایی در بندمان کرده؛حیرت می کنی.مردی که اگر آخرین عکسش را ببینی(۴۶ سالگی) فکر می کنی پیرمردی ۷۰ ساله است.مردی که در زمان حیاتش تنها بود بعد از مرگش هم تنها، اگر از درگیریهای شمس آل احمد (برادرش) با سیمین دانشور (همسرش) که در کشمکش میراث خوری؛ کم از حیثیت ادبی جلال نگذاشتند بگذریم؛ باید گفت آقایان امروز نگاهی که از عملکرد جلال دارند فقط و فقط مقاله هایی چون غربزدگی و خسی در میقات است که اتفاقا از معدود آثار ضعیف وی هستند، انگار نه انگار این مرد حرف دیگری هم داشته طوری وانمود می کنند که انگار با رادیکال دو آتیشه مذهبی طرفیم و چیزی که از آن وحشت دارند این است :
جلال بیانگذار کانون نویسندگان ایران است که یکی از مظلوم ترین جمعیتهای پس از انقلاب می باشد افرادی که به هر نحوی یا کشته شدند یا خفه شدند یا در گوشه ای از جهان تبعید شدند ویا در کنج زندانی پوسیدند و مجله هایی چون آدینه که یاران قدیمیش در آن از او یادی داشتند و چهره دیگری از او به جوانان ما معرفی می کردند ممنوع القلم شدند، بازماندگان اطراف آل احمد را ببینید ؛ جلال اگر بود سردمدار حرکت آنها بود مردی از اهل قلم  ولی نه چون این دگر اندیش نویسان امروزی که تا در داخل کشورند مجیز می گویند و چون خارج می شوند رجز می خوانند بلکه وقتی دید تمام نوشته هایش ممنوع چاپ می شود و مجله هایی که در آن قلم می زند را می بندند؛ یک تنه به دفتر نخست وزیر وقت رفت با فریاد بر روی میز آن مردک کوبید و حقش را طلبید. جلال اینگونه بود. می دید و زجر می کشید به همین خاطر هم ذره ذره آب شد.او یک اسطوره بود، اسطوره فریاد با قلم، حداقل اگر جسارت آن بزرگ را ندارید چهره اش را در حد مفلسان و چاکران درگاه پایین نیاورید. بروید جلال را از زبان همفکران هم دوره وی بشناسید.
باربد شمس

سه شنبه 10 تیر ماه سال 1382
مدتی نتوانستم به وبلاگهای دوستان سر بزنم که واقعا افسوس ولی باعث شد میزان محبوبیت رودلاگ بین ویزیتورهایش را در یابم بدون سر زدن من به وبلاگ کسی این میزان  تقریبا به نصف کاهش داشت. رودلاگ در بهترین حالت ۲۴ ساعت ۱۵۰ وزیتور داشته است؛ اینجاست که می گویم بروم دنبال همان لبو فروشی بهتر است.
از بابک و سوسکی جان و علیرضا و غزل و امیر و هاپوتی که نگران احوال من شدند گه چرا نمی نویسم؛متشکرم.

از جناب آقای علیرضا (شب بارانی) که رودلاگ را درhttp://newhome.weblogs.com ثبت کرد تا هر موقع آپدیت می شویم با ping کردن در آنجا دیگران (از جمله Blogrolling) را با خبر کنیم،متشکریم. این نقص بلاگ اسکای هست که به این ترتیب رفع شد.
 
جناب شکرالهی خوابگرد که در کامنتی بر چند مطلب پیش اظهار تعجب از ربودن قالبش توسط اینجانب داشتند، حق دارند. من بدون هیچ مراعات کپی رایت این کپی قالب را انجام دادم. سر انجامش هم این است که قالب رودلاگ شده شبیه بستنی کاکائویی که اگر عمری بود این قالب را عوض خواهیم کرد. رسیدن به قالبی پایدار چون آرزویی دست نایافتنی هر روز دور تر از ما. ( توضیح : ایشان در کامنتی بر همین مطلب فرموده اند لفظ ربودن بر این کار پسندیده نیست که در جواب عرض کنم به قول اون جک معروف "ربطی نداره، حقیقت که داره"  همچنین  ارداویراف خان جوانمرد شرقی هم که بار دیگر بنده نوازی کردند که فرمایشاتشان را  آویزه گوشمان می کنیم کامنت ایشان را حتما مطالعه بفرمایید)

یه مطلبی من این لابلا ها بگم که رودلاگ دو نفر از همکرانش را به نام مرمر و بابک از دست داد، این دو بزرگوار به دلیل مشغله های شخصی زندگی مدرن، امکان وبلاگری نمی یافتند که هیچ؛ گویا امکان چک نمودن ایمیل را نیز ندارند. فعلا باربد و خانم گل تا بعد...


راستی بازار سخت افزار آپدیت شد لیست قیمت روز سخت افزار در تهران را می خواهید یه کلیک بکنید.

باربد شمس
یکشنبه 8 تیر ماه سال 1382
فعلا بخوانید تا بعدا بگم!
شرایط ظاهری:
ـ داشتن حداقل 54 سال تمام
ـ داشتن حداقل بیست بیل از سی بیل(مدل سی بیل هر چی خفن تر باشد، بهتراست)
ـ بلند کردن مو به اندازه ای که بتوان آن را از پشت بست!!!!
شرایط مالی:
ـ داشتن مقدار زیادی پول در بانکهای خارجکی.
ـ داشتن 22 باب مغازه در جردن!!!!
ـ توانایی خرید اپل نقره ای
ـ داشتن یک عدد روان نویس فرد اعلا برای امضا کردن چک.
شرایط تحصیلی:
ـ داشتن حداقل مدرک فوق دکترا در رشته تعمیر لوازم برقی مخصوصا تلفن، هنگام آتش سوزی.
ـ داشتن حداقل مدرک P.H.Dدر شستن ظروف چینی(حداقل 50 دست)
ـ داشتن مدرک سیکل برای رفتن به سر کار
اگر واجد شرایط بالا هستین، فی الفور تا داغ داغ است، تنور را به نون بچسبونید، تا ما هم براتون یک دست قباله ازدواج با وام مادام العمر صادر کنیم.
خانم گل
جمعه 6 تیر ماه سال 1382
به اعتقاد کارشناسان مسائل اجتماعی ، پدیده دختران فراری معضلی است که جامعه کنونی ما را دچار بحرانی شدید کرده است. اما متاسفانه علتها و چگونگی پدید آمدن این فاجعه فراموش شده است و قانون و جامعه ، دختر فراری را فردی مجرم می دانند. فرار به منزله نوعی اعتراض برای این دختران می باشد.اعتراض به فحش،کتک و ضرب و جرح، وسواسها ی بی مورد و تعصبهای بی جا.از دید روانشناسان فرار دختران علل روحی دارد.شاید به دنبال آرامشی می گردند که هیچگاه آنرا در کانون خانواده نیافته اند.با اقدام به فرار ، حصار نا امنی خانه را شکسته و رها خواهند شد.آنچه مسلم است، علت اصلی فرار را باید در عمق روابط خانوادگی و بر خورد های رفتاری و عاطفی اعضا ی این کانون مقدس جویا شد.رفتار هایی که نوعی دلزدگی را در دختر فراری بوجود آورده و حس ترغیب را برای تشدید روابط بیرون از خانه در آنها تقویت کرده و نهایتا منجر به ترک خانواده و پناه بردن به خیابان خواهد شد.در این راستا چیزی که حائز اهمیت است، کاهش سن فرار دختران است.درست در مقطعی که باید توانایی ها و استعداد های آنها رشد و شکوفایی یابد، دچار بحران شده و تباه می شوند.
خانم گل
چهارشنبه 4 تیر ماه سال 1382
چی؟ تغییر؟ نه! اشتباه می کنی ، چشات خوشگل شده!!
سه شنبه 3 تیر ماه سال 1382
بر اساس قانون مدنی ایران،ظاهرا حق خواستگاری برای مرد عنوان شده است.و با عنایت به اینکه جنس مذکر همیشه غالب است،همواره مرد از زن خواستگاری می کند.اما این دیدگاه جای اعتراض دارد.با توجه به رشد فکری و اجتماعی زنان ایرانی که در تمام عرصه ها به بهترین وجه خود نمایی می کنند، می توان گفت، پیشنهاد ازدواج از جانب خانمی که شرایط مورد قبول ازدواج را دارد به مردی که او نیز از نظر قانونی و اجتماعی دارای همچین شرایطی است، بلامانع است و نباید در این مقوله برای خانمها محدودیتی قایل شد.شاید در ابتدا قالب سخت فرهنگ سنتی جامعه ما، با این مسئله برخورد مناسبی به دلیل حجب و حیا و خویشتنداری زنانه نداشته باشد.اما این پدیده قدرت و نفوذ زنان رادر جامعه افزایش می دهد و بحث جنسیت که مردان جامعه تنها در حیطه آن می توانند آزادانه خود را به اثبات برسانند،کمرنگتر خواهد شد.
خانم گل
دوشنبه 2 تیر ماه سال 1382
یکشنبه 1 تیر ماه سال 1382
وقتی بهوش آمدم، متوجه شدم دستها و دهانم را بسته و در حال تجاوز به من است.دو روز بعد بدون اینکه مرا عقد کنند، برایم جشن عروسی گرفتند.
جملات بالا گوشه ای از اظهارات تکان دهنده یک زن خوزستانی در همایش حقوق زنان و کودکان می باشدکه چندی پیش در شهر اهواز در حضور مسئولان استانی و کشوری برگزار شد .در جامعه ای که دین و مساوات حرف اول را می زند، جایگاه زنان ما کجاست؟آبا زن تنها وسیله ای برای ارضای شهوت است؟البته این دید نسبت به زنان، بیشتر در مناطق محروم و شهرستانهای ما به چشم می خورد، آنجا که احقاق حقوق زنان معنی ندارد.با توجه به اینکه در طی سالهای اخیر زنان زندگی سالمتری دارند و حضور فعال خود را در عرصه های مهم کشوری بیش از پیش به اثبات می رسانند،اما هستند زنانی که از بی خانمانی، خشونت، اجحاف و ظلم رنج می برنند.نقش زن در ترویج فرهنگ یک جامعه به عنوان تربیت کنندگان و پرورش دهندگان نسل فردا از اهمیت بالایی برخوردار است.باید به زنان به عنوان پایه و اساس کانون خانواده بهای بیشتری داده شود.اما متاسفانه زن به مثابه زن بودنش، محکوم است.شاید این نوع دید در جامعه کنونی ما کمتر به چشم بخورد،اما در بافت سنتی ما مواردی قابل ذکر است که هنوز ناشی از تبعیض بین زن و مرد می باشد.این تفاوت ها و تبعیض ها از دوران بچگی آغاز می شود تا جایی که دختر خانواده در سن نوجوانی و جوانی ،یک حس انزجار و بد بینی نسبت به جنس مخالف در خود می یابد.آیا نباید حرکتی نو را آغاز کرد، حرکتی به جلو…….
خانم گل

شنبه 31 خرداد ماه سال 1382
در عظمتش هر چه بگویم از او کاستم... مولانا اهل هیچ فرقه ای نبود زیرا فارغ از همه این ظواهر ابلهانه مذهبی وجودی برتر را درک می کرد، که نیازی به وابستگیش به هیچ کدام از این ۷۲ فرقه نداشت.
غزل خبر میدهد که مظفرعلی کارگردان هندی با حمایت هالیوود و هزینه ای هنگفت با بکار گیری بازیگرانی چون رابرت دنیرو و آل پاچینو قصد ساخت فیلمی راجع به زندگی مولانا دارند ناگفته پیداست فیلمی که هالیوود بخواهد بسازد چه تحریف ها ، دروغها و انحرافاتی از شخصیت اصلی وی خواهد داشت ولی پیش داوری نمی کنم به امید روزی که این فیلم را ببینم. (امیدوارم مزخرفی مثل اثر مصطفی عقاد نباشد)
اما حرف اصلی من این است که متاسفانه در جای جای آثار بیسوادان قلم به دست ما از نادانی،مولانا را جلال الدین رومی معرفی می کنند. مستشرقین و غربیان نیز تا توانستند سعی در جا انداختن این اسم داشتند به حدی که وجه ای بین المللی یافته و حتی ما ایرانیها هم مانوس به این نام ننگین هستیم. رومی در اصطلاح به مردم منطقه غیر ایرانی که پهنه مدیترانه و اروپای آن زمان را شامل می شد اطلاق می گردید. مولانا نه تنها رومی نبود بلکه زادگاهش ماوراء النهر (بلخ) بود و زبانش پارسی، تنها سکنه ای از قونیه (که آن زمان مامن فرهیختگان ایرانی بود که از هجوم مغول به آنجا پناه آورده بودند) محسوب میشد. گستره فرهنگی زبان پارسی در آنزمان به حدی بود که در آنجا (قلب ترکیه امروزی) مردم پارسی حرف می زدند. کسانی سعی در رومی جلوه دادن مولانا دارند که دشمن خاک ایران و زبان پارسی هستند. وقتی توی ایرانی این بزرگ را رومی خطاب می کنی دیگر چه توقعی است که به جهانیان ایراد بگیریم.
باربد شمس
جمعه 30 خرداد ماه سال 1382
آدمهایی دو رویی نظیر سید ابراهیم الکی (نبوی) هستند که حال آدم را از هر چی اپوزیسیون است به هم میزنند. نمونه های این شغالان در پوست میش کم نیستند: عباس عبدی، سعید حجاریان ، محسن مخملباف و صدها تن از این لجنها که ملت را به رذیلانه ترین وضعی به بازی گرفتند. چهره هایی که سالهای ۵۹ و ۶۰ آنها نهایت یک کارنامه سیاه است و امروز با بازی گرفتن احساسات پاک جوانهای خام به رقص بالماسکه ای جدید ادامه می دهند.این ها فاضلابهای تاریخ معاصر ایرانند.اگر روزی قدرت بازیچه دست امثال اینها شود من آن روز با چراغ به دنبال جمهوری اسلامی خواهم گشت.
باربد شمس
جمعه 30 خرداد ماه سال 1382
جالبه! من دیروز یه نامه از Admin Blogsky دریافت کردم که نوشته بود این آرشیو شدنهای ناگهانی مطالب اخیرمون تقصیر او نیست و آدرس نرم افزار مخصوص پابلیش بلاگ اسکای رو داده بود. من اونو نصب کردم و گویا اشتباها یک مطلب خالی پابلیش کردم البته با امکان نظر خواهی ( این پایین قبل از نوشته خانم گل است) بلافاصله بعد از این که فهمیدم چه دست گلی آب دادم خواستم حذفش کنم که دیدم یه نفر نظر داده: خیلی خوبه!! شاید راست میگه ، گاهی اوقات این سکوت و هیچی ننوشتن خیلی بهتر باشه...
باربد شمس
جمعه 30 خرداد ماه سال 1382
هر آدمی واسه خودش یه هویتی داره که به اون موجودیت می بخشه.هویت یعنی باور ها ،اعتقادات،چیزایی که برای آدما حکم ارزش داره و اونا بهش اعتقاد دارن،ایمان دارن.حالا این وسط گیر دادند به ما که نسل سومی ها هر چی می روند جلو از خودشون و هویتشون فاصله می گیرنند.یعنی دیگه با یک دختر یا پسر شرقی اصیل همخوانی ندارند.غربی شدند،بی هویت شدند. من فکر می کنم تعریف هویت از نظر اونا با اون چیزی که واسه ما جا افتاده فرق می کنه. هویت از نظر نسل قبل از ما شاید به معنی پایبندی به اصول سنتی و گرد و غبار گرفته ای باشه که فقط در ظاهر ما نقش داره.مثل طرز لباس پوشیدن یا حرف زدن.آره همینه چون تا یکم تیپ می زنی،مدل موهاتو عوض می کنی بهت گیر می دن.یکی نیست بگه شیک پوشی با بی هویتی فرق می کنه.یک گروه دیگر هم شرایط جاری کشور را بهانه می کنند که جوانان ما نسبت به گذشته تاریخی خود بی تفاوت شدند و یک نوع میل شدید به دنیای غرب و فرهنگ غربی دارنند و مسئله را بزرگ می کنند که ای وای چی شد،چی نشد سیاستمداران،کارگزاران و مسئولان کشور به داد جوان بی هویت ایرانی برسید.اما اینطور نیست،هویت جوانان ما با یک نوار تکنو گوش دادن یا مانتو لیزری پوشیدن از بین نمی ره.اگه اینطور باشه پس اصلا هویتی وجود نداشته.جوان ایرانی یعنی: اصالت،هویت و آگاهی .اگر اینطور نبود پس اینهمه حضور فعال در صحنه های حساس جامعه و واکنش نشان دادن در مقابل هر کنشی از جانب جوان ایرانی به چه دلیل است؟
خانم گل
پنجشنبه 29 خرداد ماه سال 1382
چهارشنبه 28 خرداد ماه سال 1382
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

   نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک
        اندامم چه خواهد ساخت ،
          ولی بسیار مشتاقم ،
   که از خاک گلویم سوتکی سازد
          گلویم سوتکی باشد،
 به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
          و او یکریز و پی در پی
  دم خویش را برگلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،
        بدین سان بشکند در من ،
            سکوت مرگبارم را ...

به یادشریعتی در سالمرگش این قطعه را آوردم.اون رو بارها و بارها خوندم و انگار هر بار صدایی  از خارج از گلوی خودم را می شنیدم که به من در خوابم نهیب می زد. هرچند هیچ کدام از اندیشه ها و عملکرد شریعتی را ذره ای قبول ندارم. ولی به عنوان یک مرد بزرگ میشناسمش. 
سه شنبه 27 خرداد ماه سال 1382

امروز هرچی پابلیش می کنم سه سوت آرشیو میشه!!!!!
مطالب خرداد ماه هم که امروز صبح ناگهان آرشیو شد.
در هر حال فرصت خوبی پیش اومد یه سر و سامونی به آرشیو و قالب اون بدم.
اولین فرصت میرم از احسان یه هاست می خرم که رودلاگ هم دات کام شه!
هرچند قصد داشتم تا به ۳۰۰ ویزیتور در روز نرسم این کار رو نکنم ولی مثل اینکه این بلاگ اسکای شوخی داره. برای Admin ایمیل زدم همینطور هم برای این گروه بلاگ اسکای که این همه براش گلو پاره کردم و به ایمیلهاش جواب دادم ولی دریغ از یک بایت پاسخ، دیگه به این بلاگ اسکای امیدی نیست.
... باید امشب بروم.

سه شنبه 27 خرداد ماه سال 1382
 نمی دونم چرا همه یادداشتهای این ماه ناگهان آرشیو شد. در حالی که از آخرین مطلب ما تنها ۱۵ دقیقه گذشته بود. تا اونجا که من می دونم آرشیو کردن مطالب به طور دستی انجام می شود.چنین اتفاقی برای من غیر قابل باور است.
باربد شمس
دوشنبه 26 خرداد ماه سال 1382
تا به حال یه سر به این وبلاگهای برتر زدید یا یه نگاه به لیست وبلاگهای فارسی پارسیک انداختید، بهتر است بگیم گورستان وبلاگهای فارسی، بیشترشون رها شدند. چه خوب بود سرویسهای وبلاگ هم مدت دار میشد. اونوقت لااقل یافتن وبلاگهای زنده ساده تر بود.
باربد شمس
دوشنبه 26 خرداد ماه سال 1382
 تفریح نداریم،سرگرمی نداریم،کار نداریم،امکانات نداریم،کار نداریم،شرایط ازدواج نداریم،دلخوشی نداریم،تنوع نداریم، از همه مهمتر آزادی نداریم.همه اینها شعار هایی است که تا پای درد دل یک جوان بنشینی سر خواهد داد.خود من هم وقتی منصف می شوم،می بینم اینا واقعا شعار نیست،حقیقته   محضه. آگه  بخواهیم به عمق قضیه فکر کنیم ،می بینیم ما جوانها از خیلی چیز .محروم هستیم همین نداشتن اختیار در انجام امور روزمره که در مفهوم آزادی می  گنجد خیلی وقتها شده که نتونستم با خیال راحت و بدون داشتن دلهره واظطراب از خونه بیرون بروم، چرا؟چون به قول بزرگتر ها، جامعه خراب و نا امن است.چه چیزی باعث نا امنی جو اجتماع شده؟بچه منفی های نسل ما؟دلیل منفی بودن اونا چیه؟چرا اونا هم بچه مثبت و کار درست نیستند؟اگه از خودشون بپرسی می گویند، کله شقی و شیطنت.اما از دید بزرگتر ها یک تعبیر دیگه داره،بی خیالی و بی قیدی،شاید هم ... نمی دونم آخه اینهمه شور و نشاط نباید هرز برود   به قول   خانوم  جونم: جوونا باید تخلیه بشن تا احساس رضایت  کنند اما کو گوش شنوا.البته این وسط بعضی ها هم به بیراهه می روند،مقصر کیه؟اینجور موقعه هاهمه آدم را دوره می کنند که تو بزرگ شدی،عقل داری می تونی خوب و بد را تشخیص بدی اما وقتی پای مسایل سرنوشت سازی چون اتنخاب رشته تحصیلی،انتخاب شغل دلخواه،انتخاب شریک زندگی میاد وسطاز نظز اونا هنوز بچه ای و قدرت تصمیم گیری نداری. نمی دونم کی قرار چشمها شسته بشه و مسائل جور دیگه ای دیده بشه.شاید وقتی نسل سومی های امروزی فسیل شدند.
خانم گل
یکشنبه 25 خرداد ماه سال 1382
چند تا از ما اون طوری که دلش می خواد زندگی می کنه؟ چند نفرمون از اونچه که هستیم راضی هستیم؟ اصلأ چه جیزی عامل رضایت مندی ما از زندگیه؟
تو این روز و روزگار دیگه اغلب ما جواب « علم بهتر است یا ثروت » رو می دونیم. کسب علم٬ به مایه ی دردسر تبدیل شده. برای من یکی که٬  ۲۳ سال درس خواندن٬ «ثروت» که هیچ٬ «رفاه»  و یا آسودگی از وضعیت آینده رو هم به دنبال نداشته. همش باید از صفر شروع کنم. مگه زندگی آدم چند تا صفر داره ؟؟ هنوز یه اپسیلون از صفر دور نشدی که می رسی به یه صفر دیگه!!
....یک مسابقه ی نابرابر که همیشه زندگی جلوتر از ماست و قهرمان بی رقیب این ماراتونه!
میگم ...کسی کلاس دو سراغ نداره!!!؟؟

مر مر
یکشنبه 25 خرداد ماه سال 1382

وقتی از کوچه و خیابون می گذری،واژه هاجدیدی به گوشت می خوره که اونا رو نمی تونی تو هیچ فرهنگ لغتی پیدا کنی. نگاشون که می کنی؛جوان های کوچه خیابون رو می بینی که این واژه ها رو بین هم رد و بدل می کنند؛ واژه هاییکه یک شبه متولد می شوند و عمر کوتاهی هم دارند.اما در همین حیات کوتاه خود خیلی تکرار می شوند، که دلیل آن انبوه نسل جوان تنوع پذیر ماست که از هر چیز جدیدی استقبال می کند،حتی در مقوله زبان نسل سوم از خیلی چیزا می خواهد شکل جدیدی بسازد بدعت در هر چیز مثل یک اعتراض به همه چیزهای خشک و رسمی و اتو کشیده برای آنهاست تا آنجا که دست به تحریف زبان مادری خود زده و به گونه ای حرف می زنند که انگار ساکنین سیاره ای دیگرهستند.خلاصه اینکه نسل سوم یعنی شکستن حصار ها و چهار چوب های سنتی باورها.

خانم گل

یکشنبه 25 خرداد ماه سال 1382

حکومت ایران فارغ از خوب یا بد بودن عملکرد چندین ساله اش و یا حمایتهای پنهان حکومتهای بیگانه (مشخصا بعضی کشورهای اروپا نظیر فرانسه و انگلیس) تا امروز دوام آورده، ولی هرگز به مرحله ثبات نرسیده؛ به چرای آن هم در فرصتی دیگر باید پرداخت.اما حرف من این است که این دستگاه به دلیل خصوصیت رادیکال مذهبی که دارد (کاری به خوب یا بد بودنش ندارم) چون از پارامترهای مقدس و الهی وام گرفته؛همچون کتب الهی استاتیک است یعنی به هیچ وجه ظرفیت انفعال، شکل پذیری و کلا خصوصیت دینامیک که یکی از اصلی ترین عوامل حکومتهای دموکراتیک است را نمی تواند داشته باشد. همانند آن که یک آجر از بنایی را برداریم تمام ساختمان را در معرض فرو ریختن قرار می گیرد. این نوع حکومت مانند یک تابلوی نقاشی تمام شده است. اگر کوچکترین دستی به آن بزنید ارزش تابلو را از بین برده اید.  به همین خاطر میبینید در مقابل این همه فشار افکار عمومی و اعتراضات مردمی عقب نشینی در کار ندارند. مطمئن باشید تا روز آخر هم نخواهند داشت. نه اینکه نخواهند بلکه نمی توانند.

باربد شمس

شنبه 24 خرداد ماه سال 1382
سیاست؛ ذاتا کثیف و آمیخته به دروغه،هیچ سیاستمدار راستگویی در تاریخ وجود نداره، حفظ حکومت آغشته به رذالت بوده و هست، به هر چه که می نامندش مصلحت نظام، شورای امنیت ملی و... در واقع سازمان دروغ و دغل رسمی برای حفظ کرسی است و منافع ملی در درجه دوم حفظ نظام قرار می گیرد. این اصل شامل همه جهان نمی شود چنانچه آمریکا مستثنی از این اصل می باشد ولی کل خاورمیانه مثال بارز این نوع سیستم است.به همین خاطر از سیاست متنفرم. آشفتگی اوضاع فعلی ایران هر چه قدر هم که خوشبین باشیم و بازتاب خبری را غوغا سالاری بیگانگان بنامیم؛ قابل چشم پوشی نیست.مسلما این قیل وقال تا چند روز آینده خفه می شود. اما تبعات آن درست یا غلط چون حکاکی سنگ نبشته های تخت جمشید جاویدان می ماند.در این میان ابراز وجود یه مشت وبلاگر به اصطلاح معروف با آن ژستهای دموکراتیز که اغلب در بیرون گود فرمایش به لنگ کردن حریف دارند، بیش از همه چیز فضای موجود را عصبی تر می کند.اولین واکنشهای این حضرات تحقیر این حرکتها و تشویق به دات کام شدن و محدود کردن اعتراضات صرفا در فضای اینترنت بوده و حالا با دامنه دار شدن قضایا عطش خبرهای تازه و شعارهای جدید پیدا کرده اند و با ژستی کاریزمایی به ارائه راهکار می پردازند. تناقض بیانات این خوش نشینان بیشتر ریشه در حسرت نداشتن سهم در ابراز این اعتراضات است همانند کوری که در خواست تعطیلی سینما کند به آن خاطر که خود بی بهره از تماشای آن است. شاید شما شما بهتر از می دانید چرا. 
 باربد شمس
شنبه 24 خرداد ماه سال 1382

به جمع رودلاگیان خانم گل نیز افزوده شد.حضور سبزش را صمیمانه تبریک می گوییم.
                                                                                                                  رودلاگ 

چهارشنبه 21 خرداد ماه سال 1382

به دلیل خط مشی صرفا فرهنگی و هنری رودلاگ، بیان عقاید سیاسی خود را در این فضای مشترک جایز نمی دانم لذا مطلب "در پس این قیل و قال" را برداشتم. از همه عزیزان نظر دهنده که دغدغه های سیاسی اجتماعی خود را در میان گذاشتند صمیمانه متشکرم.

باربد شمس

دوشنبه 19 خرداد ماه سال 1382
من کامنت می گذارم؛  پس من هستم.    
                                                        "باربد کانت"

چقدر کامنت اهمیت دارد؟ چقدر تعداد ویزیتور اهمیت دارد؟
هیچ کس نمی تواند با قاطعیت برای پاسخ به این سوالها حرف آخر را بزند.
در هر حال قصد دارم آماری ارائه کنم. حداقل که به عنوان یک شاخص اهمیت دارد.
در این ۶۰ روز از آغاز (با توجه به چند وقت تعطیلی بلاگ اسکای در واقع ۴۰ روز) ما ۳۰۰۰ ویزیتور  و از  ۱۳۰ نفر تعداد۳۷۰ کامنت داشته ایم. امکاناتش برایم فراهم شد تا در لیست کناری ، بیشترین کامنت دهنده ها را مرتب کنم. ملاک، آدرس وبلاگ جهت شناسایی بوده؛ بنابراین دوستانی که  کامنتهایشان بعضا بدون آدرس بوده (که البته فکر نمی کنم قابل توجه باشد) مورد محاسبه قرار نگرفته است. خانم گل در صدر لیست ،باعث دلگرمی رودلاگیان بودند.
اولین کامنت  در ساعت اولیه تشکیل رودلاگ که هنوز به جایی معرفی نشده بودیم توسط دوست بزرگوارم هات هینت داده شد. قصد داشتم قشنگترین کامنت هم انتخاب کنم. ولی فکر کردم نکنه دلخوری پیش بیاد چون همه دوستان به ما لطف داشتند.
بعد از تحریر:
دوستانی که می پرسند این ستاره ها چیه و یا اینکه چطور این کار رو کردی را به راهنمای نوید حواله میدم در ضمن من به اندازه کافی راجع به بلاگ رول توضیح دادم پس به این نتیجه میرسیم که شما هم مثل خودم از نوشته هام سر در نمیارید.
همچنین کامنت هر مطلب در فایلی ذخیره می شود که می توان به طرق متفاوت آنها را مورد جستجوی آدرس قرار داد و کنتور نمود.
باربد شمس
شنبه 17 خرداد ماه سال 1382
به این نتیجه رسیدم که نظر سنجی کار بیهوده ای است کامنتی که این مرد برایم گذاشته پر بیراه نیست. ولی از  همه دوستان که باز هم آمدند و در کامنت، پاسخ به نظر سنجی دادند ممنون؛ هر چند من دو هفته بود که این نظر سنجی را در وبلاگ نگه داشته بودم و در آن نوشته اخیر به اصطلاح قصد جمع بندی داشتم ولی از ابراز لطفتان متشکرم. مسلما من هم می دانم که تنوع آراء وجود دارد ولی گویا ما عادت کردیم در جواب یک نظر سنجی فقط جواب دلخواه خودمان را بدهیم و کاری به گزینه های نظر سنجی هم نداشته باشیم البته ایراد به گزینه های پاسخ نیز رواست.
در قسمت لیست دوستان از سیستم Blogroll استفاده کردم بنابراین امکان افزودن به لیست خیلی آسانتر شد. با این سیستم هر کدام از دوستان که وبلاگش را به روز کند به طور خودکار لینک وبلاگش به همراه ***(۳ ستاره) در صدر همه قرار می گیرد در نتیجه هر کس هم و غمش به روز رسانی بیشتر باشد خود به خود مقدمتر می گردد من هم متوجه میشم کی مطالب جدید گذاشته که سر وقتش برم.(این عدالت بدون پارتی کامپیوتره که منو عاشق خودش کرده)
در بخش تازه تاسیس خارج از وبلاگ با بیان پارگرافی به نام حرف ته دلی از ما و لینک آخرین خبرهایی که از دیدگاه ما ارزش دیدن دارد؛ پایان بخش این تغییرات است.
راستی ارسال بخشی از آخرین مطالب به روز شده رودلاگ برای مشترکینی که آدرس ایمیلشان را در فیلد پایین ثبت کرده اند؛ خوب کار می کند یا نه؟ (دوستان مشترک Feedback نمایید)
هنوز قالب اونطور که باید به دلم نمی چسبه، نمی دونم چرا. ایراد بگیرید؛بیشتر از پیش تا من تکلیفمو بدونم که اگه این کاره نیستم برم دنبال همون لبو فروشی!!(البته من که نمی تونم اعتیاد به اینترنت رو ترک کنم پس لبوهامم از طریق Paypall به صورتOnline خواهم فروخت؛ اگر Credit Card داری بیا لبوی داغ بخر!)
 
بعد از تحریر:
تازه فهمیدم چقدر در قالب درست کنی وبلاگ بوقم. ارداویراف خان لطف کردن یه نقد متن از رودلاگ مرقوم فرمودند به امید نقد محتوایی ایشون. اینجاست که آدم از یک کامنت لذت می بره.
از بقیه هم که لطف کردند نظر دادند ممنون:
" سلام دوست عزیر،
اینجا رو از طریق این مرد پیدا کردم. چند تا توصیه برای قشنگ تر شدن قاب وبلاگت: اول اینکه توی انتخاب رنگهات یه تجدید نظری بکن. اون حاشیه سبز رنگی که دور «رودلاگ» و اون عکس اهورا مزدا زدی یعنی چی؟ آخه این سبز ( که تقریبا قسمتی از وبلاگت شده) اصلا با آبی و زرد همنشین نیست. دوم اینکه هرچی خط اضافه میبینی بردار. فقط در مواقعی که احساس میکنی وجود یه خط افقی یا عمودی واجبه و غیر قابل اجتنابه از خطوط استفاده کن. بجای خط میتونی از اختلاف رنگهای باکسها استفاده کنی. سوم اینکه به فاصله سطر دقت کن. توی همین «خارج از وبلاگ» سه جور فاصله سطر متفاوت داری. بهتره که توی بخش اصلی محتوای وبلاگ فاصله سطرها یکسان باشه. در عوض در کناره های صفحه (جایی که لینک ها و بقیه مطالب وابزارهای حاشیه ای رو گذاشتی) فاصله سطر ها رو از حد استاندارد کمتر کن. اگه یک روند یکسان برای بخش اصلی وبلاگ و یک روند یکسان برای بخش حاشیه وبلاگ در نظر بگیری و این دو روند اختلاف زیادی با هم داشته باشند، اونوقت نه تنها به این خطهای دور باکسها احتیاج نداری، بلکه دیگه به متمایز کردن رنگ باکسها هم نیازی نیست. قسمت اصلی و حاشیه ای خود بخود با تمایز روند نوشته هاشون از هم جدا میشن. چهارم اینکه رنگ بندی صفحه نظرخواهی باید با رنگ بندی وبلاگ یکسان باشد. من که الان دارم اینارو اینجا و توی این صفحه سیاه رنگ مینویسم هنوز مطمئن نیستم که اینجا نظرخواهی اون وبلاگ آبی رنگ است و همش خیال میکنم که دارم اشتباهی برای یکی دیگه اینا رو مینویسم. ملت وبلاگ خون همیشه دو سه تا صفحه نظرخواهی باز دارن و همرنگ بودن صفحه نظرخواهی با خود وبلاگ کمک میکنه که بفهمن کدوم نظرخواهی مربوط به کدوم وبلاگ است.
موفق باشی... ارداویراف"

باربد
شنبه 17 خرداد ماه سال 1382
باران
موهبت ی ست
که اشک هایٍ تو را
پنهان می کند.

مٍه
فرصت ی ست
تا غمٍ چشم هایت را
بپوشاند.

ولی لحظات ی ست
که تنها دستانٍ خالیٍ تو
ترک هایٍ چهره ات را
نومیدانه نقاب می کشند.

در تنهاییٍ اتاق
باران
چه نرم تر می بارد...



نوزدهم دی ماه هشتاد-بابک
شنبه 17 خرداد ماه سال 1382
هیچ به آدمها ی دور و بر دقت کردید؟ به خودمون چی؟؟ ..... مایوس کننده است! نه؟ همه عصبی. همه گرفته.همه مضطرب و نگران. سگرمه ها در هم.همه خسته. بی حوصله. کم حرف. کم طاقت..... همه :  .....مثل بشکه ی باروت منتظر جرقه ایم......... !!!!
خب! می گید چی به سر ما اومده؟ می گید چرا دیگه خنده هامون مثل سابق نیست؟ چرا از بودن با هم لذت نمی بریم؟ چرا دیگه اصلا طالب بودن با هم نیستیم؟ یا دیگه از بودن با اونهایی که قبلا باهاشون خوش بودیم فرار می کنیم؟  سراغمون رو نمی گیرن ٬ ما هم ایضا٬ سراغشون رو نمی گیریم..... به جای هم نشینی با آدمها٬ می شینیم اینجا٬ پای مانیتور و تو فضای مجازی اینترنت غرق میشیم. خنده تون میگیره اگر بگم من و همسرم گاهی تو خونه هم که هستیم با هم چت می کنیم!!....... اون تو اتاق و من تو سالن!!! تو ۶۰ متر جا !! به جای کنار هم نشستن و گپ زدن٬ چت میکنیم!!!!! ....... با بهترین دوست ام هم همین داستان تکرار می شه ..... کنارش که هستم٬ حرف نمی زنه. سا کته. تو خودشه. می فهمم که حوصله نداره. اما همچین که تو اینترنت به هم می رسیم٬ برام () میفرسته !!
من میگم یه چیزی مون شده ............
مرمر
سه شنبه 13 خرداد ماه سال 1382

وبلاگی را حتما سر می زنم که:

8% - الف)مطالب تخصصی داشته باشد.  (2 رای)
8% - ب)با دعوت وبلاگر و تبادل لینک  (2 رای)
4% - پ)داشتن ظاهری جذاب و زیبا   (۱ رای)
21% - ت)فقط مفید بودن مطالب  (5 رای)
8% - ث)شهرت وبلاگرو تعدادبازدیدکنندگان  (2 رای)
38% - ج)الف و ت   (9 رای)
13% - ج)پ و ث   (3 رای)
در این دو هفته مجموع نظر دهنده ها ۲۴ نفر بوده است (خودم یکی از آنها بودم) به نسبت تعداد بازدید کننده ها در روز در حدود کمتر از ۵٪ در این نظر خواهی شر کت نمودند. با تشکر از کسانی که در این نظر سنجی شرکت کردند. به دلیل عدم استقبال نمی توان  نتایج حاصله را پژوهش آماری دانست (با توجه به اینکه هر کاربر می توانست چندین بار هم شرکت کند) 
شاید این بخش را حذف کردیم. در هر حال اگر ادامه بدهیم سیستم آن کاملا تغییر خواهد کرد.

باربد - ۱۱:۴۰ صبح  
دوشنبه 12 خرداد ماه سال 1382
«نرمک نرمک       از سر چشمه می آید        رعنا
  خندون خندون    نازو کرشمه   می آید         رعنا .... »

صدای خانم ملوک ضرابی (۱۳۷۸-۱۲۷۰) است که ما را به وجد آورده. برای اولین بار است که صدای او را می شنوم ، این صدای گرم و رسا را. و مادرم تصویر می کند برایم، سالها پیش را، هنگامی که او در سنی بالای شصت سال، لباسی از حریر آبی و تمبکی به دست، در تلویزیون برنامه اجرا میکرده ...

« مایه ی نازی    عمر درازی     گل مایی      رعنا
                        چه بلایی         رعنا » .......

چه خوب گفتی بابک که« انگار او اینجاست، که انگار او زنده است، کنار ماست...» لازم نیست چشمها را ببندیم تا او را اینجا ببینیم،« پیرزن سرزنده ای که تمبکش را بر داشته و سر خوش می خواند ...»
« اندک اندک     در سر کوی ات   افتادم      رعنا
  لنگان لنگان     راه وصال ات      پیمودم     رعنا............»

صلابت و شوری که در صدای اوست تو را با خود می برد... به سالهای گذشته، حتی به سالهایی که نبوده ای .... به حال و هوای دورانی که تو در آن نزیسته ای ... به سالهایی که در آن عشق به سادگی شعر این ترانه بوده ...
 عجب سحری کرد ما را این صدا.
و به حق که:
 « تنها صداست که می ماند .»


مرمر. ۱۱ خرداد
دوشنبه 12 خرداد ماه سال 1382

مات به گوشه ای خیره شده بود. موهای حنایش که از کنار روسری گل گلیش بیرون زده بود، صورت سفید و چروکیده شو مث یک قاب طلایی سرخ زینت می داد. گفتم: بی بی!
اصلا محلم نذاشت. فکر کنم گوش هم نداد.
روحی داشت تو تراس گریه می کرد. اخمامو تو هم کردم و گفتم : بسه دیگه تو هم.
چه نمایی داشت درختهای سبز و بلند بیرون، یک پارچه سبز. آبان ماه بود ولی  سبزِ سبز...
گلدون شیشه ای زمخت روی میز کنار تخت خیلی تو ذوق می زد. از همون اول به نظرم زیادی می اومد.
- کی اینو گذاشته اینجا.
خواستم برش دارم آرنجم به پارچ آب روی میز خورد و شترق پخش زمین شد.
- بیا ببین چی شد. از بس گریه می کنی... اینجا جارو پیدا نمی شه؟... این تلفن من زنگ میزنه؛ بیا یک دقیقه؛ ببین این تیکه های شیشه همه جا پخش شده یک کاری کن.
الو...الو... سلام! قربانت... نه!...نه!...مگه چنده؟... آخ آخ... اومدم اومدم.
روسریشو ماچ کردم. عادتم بود. یاد بچگی هام می افتم. همیشه وقتی قصه می گفت من می رفتم روی کولش سوار می شدم که موها شو بو کنم.
- بی بی جون! من باس برم. خدا حافظ! دفعه بعد زودتر میام. این سرمهاتم اینقده نکن نگا کن چقده دستات سیاه شده.
از پله ها که می رفتم پایین دکتر حکمتی داشت می اومد بالا. دیگه حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم. می دونم که بهتر نمیشه چرا خودمو گول بزنم. تو پیاده رو برگهای زرد پاییزی قرچ قرچ زیر پام صدا می دادند. آبان ماه بود ...زردِ زرد...
۲۰ آذر ۱۳۷۷( تقدیم به روح سبز بی بی که خاطرات کودکیم با یاد او عجین است)

از طرف باربد در ساعت ۳:۳۰ بعدظهر

دوشنبه 12 خرداد ماه سال 1382
برکه را
نوازش کردم،
او به من لبخند زد.

درخت را
بوسه زدم،
شکوفه باران شد.

بر زمین
سجده کردم،
از آن چشمه جوشید.

و تو را
در آغوش فشردم،
بال گشودی.

ببین!
من
لبریزٍ از زنده گی ام!



دوازدهم دی ماه هشتاد - بابک


توسط بابک- ۱:۰۰بامداد
دوشنبه 12 خرداد ماه سال 1382
نمی دونم تا حالا به این نکته توجه کردید که واژه هایی که ما برای بیان مفاهیم استفاده می کنیم مثل ماهی لیز هستن و هر چی ما بیشتر می خواهیم اونا رو به دست بیاریم از دست ما بیشتر سر می خورن ؟
این همون چیزی هست که تائویسم بهش اشاره می کنه. یک مثال: وقتی یه لیمو می خورید مزه اش چیه ؟ ترشه؟ چقدر کلمه ی " ترش " با اون چیزی که حس می کنید یکی هست ؟ به هیچ وجه یکی نیست !!! هر چه قدر بیشتر بخواهید توضیح بدید و از واژه های دیگه استفاده کنید ، بیشتر از قبل ازش دور می شید !!! مزه ی لیمو همون چیزی هست که حس می کنیدش ،نه "ترش" !!!!!
بیایید دنیا رو بدون واژه ها تجربه کنیم !!!!!

توسط بابک- ۱:۰۰بامداد
یکشنبه 11 خرداد ماه سال 1382
کلاهمو می کشم پایین تر یقه کاپشنمو میدم بالا و قدم زنان نگاهمو به سنگفرش خیس پیاده رو می دوزم. سر شبه، آدم ها تند تند عین قطار از کنارم عبور می کنند و گهگاه نگاهی مات به چشمام خیره میشند ولی قبل از واکنش من دزدیده و از کنارم عبور می کنند.
از چهارراه که رد میشم؛ تو شلوغی، سه تا پسر بچه ۱۲-۱۰ ساله که معلومه دستفروشن و کمی هم مرتب به نظر میان نظرمو جلب می کنن.  سرعت قدمهامو تند تر می کنم از روی جدول می پرم حالا دارم از جلوشون رد میشم.
-...آقا!..من گرسنمه... میشه من...
اونی که مرتب تره میگه. همانطور هم به چشمهای من نگاه می کنه مچ دستش هم تو  دهنشه شاید هم داره با آستینش لبشو پاک می کنه، من همانطور سرم رو بر می گردونم به عقب و نگاش می کنم. اون همینطور به کلام نا مفهومش ادامه میده دیگه صداش رو نمی شنوم نگاش هم نمی کنم. دلم آتیش می گیره. آخ...! من چقدر گرممه. اولین مغازه رو که می بینم میرم تو.
- آقا! ما الشعیر دارین؟ لیمویی باشه لطفا.
 
از طرف باربد در ساعت ۴:۰۰بعدظهر
یکشنبه 11 خرداد ماه سال 1382

- من اهل قلم نیستم. متن نویس آماتور خوبی هم نیستم. متنی هم که در بالا خواهم گذاشت موید همین مطلبه برای این طنزی هم که این پایین نوشتم تصوری به جز یک هجویه نداشتم والا مشکلی با قشری که با آنها شوخی کردم ندارم.

- ما سه نفریم که بمب اتم هم بینمون جدایی نمیندازه... وبلاگ برای ما یک هدف نیست، بنابراین به هیچ عنوان روابط دوستانه مان تحت الشعاع اون قرار نمی گیره. (برای من که اینترنت و وبلاگ یک تفننه و تصمیمم هم اینه که وقت کمتری براش صرف کنم شاید دیگر کمتر به وب گردی بپردازم.)
ضمنا لازمه بگم که تجربه مرمر خانوم و بابک در اینترنت بیشتر از منه،در واقع زمانی که اونها با اینترنت آشنایی داشتند من نمی دونستم با چه امکاناتی میشه به اینترنت متصل شد. قبل از آشنایی من با وبلاگ، بابک با این مقوله آشنا بود. در این مدت هم که افتخار دوستی با بابک را دارم. خیلی چیزها آموختم و اینقدر به این دوستی ایمان دارم که مطمئنم هیچ چیز جز تقدیر بین ما جدایی نخواهد انداخت. این درخواست مصرانه من بود که این عزیزان افتخار این کار گروهی را به من بدهند و در نهایت باید بگم : ...ما سه نفریم که بمب اتم هم بینمون جدایی نمیندازه... 

- دوستانی که لطف دارند و نظر می دهند، توجه داشته باشند IP و زمان ثبت نظرشون نزد ما به امانت می مونه که به عنوان یک امضاء قابل پیگرد است. بنابراین اگر با نیت سوء دست به اقدامات بی خردانه بزنند؛ عواقب اون اول از همه گریبانگیر خودشان  خواهد شد. من و بابک و مرمر هیچ فرقی با هم نداریم، من به شخصه تحمل هر گونه نظری را دارم ولی دوستانم را سزاوار هیچ گونه افترائی نمی بینم. شاید اگر کسی به من توهین کند اهمیتی قائل نشوم ولی از بی حرمتی به همکارانم  راحت نمی گذرم.

از طرف باربد در ساعت ۳:۳۵ بعدظهر

جمعه 9 خرداد ماه سال 1382
بسیار ساده است. چون دست هنوز کمه؛ پس سعی کنید توصیه های ما رو مو به مو به کار ببندید موفق می شید:
۱)اول یک اسم شبه فیمنیستی برای خودتون انتخاب کنید : زن شاکی از آشپز خانه نوشت ، من شوهر نمی خوام نامه، جنس آشغالی، پیف این مردها چه بوی عرقی میدن،و...
۲)اگه شده با گریه و التماس در یک هفته نامه ای ، رنگینک نامه ای، آگهی ترحیمی چیزی... (با پول پاپا هم که شده) مطلب بدید (یک خط هم خوبه) پس از اون .... صبح تا شب از گرفتاری تهیه گزارش یا مقاله و مطلب برای روزنامه تون بنالید.
۳) از اونجایی که اکثر سایتها، علاف این جور افه ها هستند تا اینجای کار ۹۰ در صدشون با آب و تاب لینکتون رو می گذارند. اگه یه خاطره چاخانکی هم از سینا مطلبی در باره لزوم حفظ آزادی های مدنی اهل قلم نقل کنید که لینک گویا سر شاخشه!
۴) کمتر امکان نظر خواهی به مطالب وبلاگتون بدید
۵)سعی کنید هر ۱۷ روز یک بار وبلاگ رو به روز کنید تازه کلی هم ناله ونفرین کنید که بابا اینقدر ایمیل نزنید من فرصت وبلاگ نویسی ندارم.
۶) در هر مطلبتون به فک فامیل و دوست و آشنا تبریک عید و تولد و ... بگید. اصرار بر مطالب به شدت خصوصی بیشتر جواب می دهد
۷) از اسامی اجق وجق برای دوستاتون استفاده کنید و از خاطراته روزانه بی ربطتون با اونها مطلب بنویسید.
۸)هر بار یه موسسه خیریه معرفی کنید که مثلا در حال پول جمع کردن برای خرید داروی سرما خوردگی کودکان فلان جاست و با لحنی جگر سوز یاری سبز دوستانتان را بطلبید.
۹) هر دفعه ادعا کنید با یکی از رفقا در اوج سر خوشی در فلان کافی نت که خیلی توپه!!!! در حال بستنی خوردن دارید مطلب پابلیش می کنید و این حرفا!!!!
۱۰) سعی کنید به زور هم که شده یک جفنگی.. سر هم کنید به نام شعر سفید مثلا : جیغ بنفش خط خطی می کند روان پاکم را ؛ اول و آخرش هم یه ۳۰ ،۴۰ تا نقطه بگذارید، هر ۲ کلمه ای هم در یک سطر تنظیم کنید؛ اجازه نظر خواهی هم ندهید.
این تمهیدات را بکار برید اگر نا موفق بودید... روشهای مکملی هم وجود دارد که شما را به شهرت برساند. سر فرصت به آنها می پردازم.

از طرف باربد در ساعت ۲:۰۰ بامداد
پنجشنبه 8 خرداد ماه سال 1382
روح اش را
در مقابل دستان ام
عریان یافتم.

گیسوی اش
امتداد نگاه من بود
به جاودانه گی.

خود را مپوشان!
همه ی زیبای تو
در عریانی ات نهفته است.


شهریور هشتاد. بابک


نوشته شده توسط بابک در ساعت 12:50 AM
چهارشنبه 7 خرداد ماه سال 1382
با دیوار می رقصد
سایه ی دخترک ی.

باد
بر تن پوش دخترک
برهنه گی اش را نقش می زند.

سایه ی دخترک
مدت هاست
که بر سینه ی من خفته است.


چهارم امرداد ماه هشتاد.بابک


نوشته شده توسط بابک در ساعت 04:12am
سه شنبه 6 خرداد ماه سال 1382
 

سلام به همگى.
نمى دونم آیا نقاش معروف اسپانیا یى  "
فرانسیس گویا"﴿۱۸۲۸-۱۷۴۶﴾ رو میشناسید یا نه. اخیرا" فیلمی از زندگی گویا دیدم به اسم  " گویا در بوردو" که جوایز زیادی رو نصیب خودش کرده. قبلا" تعدای از کارهای گویا رو دیده بودم اما چیز زیادی از زندگی او نمی دونستم. خیلی خلاصه بگم که گویا،به "سردمدار سبک نوین نقاشی" خصوصا" در خود اسپانیامعروفه. گویا قوانین نقاشی کلاسیک رو متحول میکنه و تصاویر بدیعی خلق می کنه که در اونها به جای تصاویر منظره های شیک و یا موضوعات تروتمیز ،به فقر و نکبت و جنگ و به دیو درون انسانها میپردازه، اونم با دید یک نابغه ی نقاش. البته نقاشی تروتمیز هم کم نداره، گفته باشم!
این فیلم برداشت تاثیرگذاریه از زندگی گویا، با یک تیتربندی عالی، با یک موسیقی محسورکننده، بازی بی نظیر هنرپیشه ها. به علاوه، چیزی که در مورد هین فیلم جالبه در امیخته شدن صحنه هایی از فیلم با تئاتره.﴿ البته تحلیل من در حد یک بیننده ی آماتوره!﴾
کارکردان فیلم "کارلس سائورا" ست. دعوتتون می کنم هم کارای نقاشی گویا رو گیر بیارید و ببینید هم این فیلم رو!

از طرف مرمر  در ساعت ۷:۰۰  بعدظهر


چرا تائو؟
وقتی نظرات دوستان رو در مورد تائو خوندم گفتم شاید بهتر باشه که کمی در مورد اهمیتش بنویسم تا بلکه مطلب روشن تر بشه :
تائو در فلسفه یک استثناست . حتی با عرفان هم نمی شه اون رو مقایسه کرد . نه می خواد بره به عرش اعلا نه می خواد ذره بین دستش بگیره و دنیا رو زیر و رو کنه. بالاترین مقام توی دنیای تائو این می تونه باشه که بشی مثله یک تیکه چوب توی دامن طبیعت... بدون هیچ خواست و نیازی... بدون واکنش عمدی در مقابل دنیا... در واقع با جریان هستی یکی بشی ...
عرفان همه ی حرفاش رو می زنه که تو رو به خدا برسونه....تائو میگه میتونی از همه چیز خالی بشی و بعد شیرجه بزنی توی طبیعت و مثل یک آفتاب پرست چنان در اون حل بشی که نشه شما رو از هم تفکیک کرد؟!
عرفان می گه با دلیل و منطق نمی شه دنیا رو تحلیل و توصیف کرد... تائو میزنه زیر همش و اصلاّ میگه دنبال تحلیل و توصیف نباش! بلکه دنیا رو به عنوان یک کل یک پارچه ی انفکاک ناپذیر ببین که داره سیر میکنه وچون و چرا هم نداره!!!!
از طرف بابک  در ساعت ۴:۱۵ بعدظهر



امروز
من و بابک دیروز اومدیم تهران،من که ازساعت۳ بعدظهر تا ۸ صبح امروز بیهوش بودم.صبحی به هرکی زنگ زدم تحویلم نگرفت تا اینکه عیسی که تازه یه سر اومده ایران بهم یه زنگ زد. پیشنهاد داد بریم نمایشگاه....
-چی؟ نمایشگاه که تموم شده دیر رسیدیم.
-نه! نمایشگاه فنی مهندسی عمران در محل دائمی. شرکت ما هم از دوبی اینجا شرکت کرده واسه همین اومدم ایران ...
-...مممم!!! باشه!!! من نیم ساعت دیگه اونجام
(دو ساعت بعد)
-الو....الو...کجایی تو پس؟؟؟!!
- اومدم دم درم..باتری این موبایلم داره تموم میشه ....الو...
(سه ساعت بعد)
بعد از کلی حال و احوال ....
غرفه رو چند گرفتید؟... عجب دختر خوشگلی، این رو از کجا آوردید؟ ..آها...روابط عمومی شرکته... خوب بریم بگردیم راستی احسان میگه که مرکز خرید اسکان ندا اینترنت مجانی پر سرعت گذاشته اونجا هم یه سر بزنیم.تمامی غرفه یک مهندس هم پیدا نمی شد همه شرکتهای عمرانی کلکسیونی از دختران زیبا رو در معرض دید گذاشته بودند...خلاصه خیلی خوش گذشت. ۵ کیلو کاتالوگ بار ماشین کردم. ساعت ۴ مرکز خرید بودم. ولی اینطور ها که میگن نبود علاف بازار در اون ساعت هم آدم ولو بود من هم که خجالتی...زدم رفتم کافی نت پایتخت. آخه خونه ... البرز داره داداشم افتضاح...ویندوزش هم فارسی نیست... برای همین از خونه نت بی نت.اصلا سرعتهای اینجا تهوع آوره... اینجا تو این کافی نت، تنهام حالمم بده ...
از طرف باربد  در ساعت ..:۴بعدظهر
یکشنبه 4 خرداد ماه سال 1382
فضیلت های ناچیز
این روزها کتاب "فضیلت های ناچیز" رو خوندم،کتابی از خانم "ناتالیا گینزبورگ". کتاب بسیار جالبیه،از این بابت که از خودش میگه،اما خواننده احساس می کنه که آئنه ای تمام نما از زندگیه خودشه،گینزبورگ شما را به سفر روابط انسانی می بره، از خودش میگه ولی انگار از شما و ما میگه: کودکیه آدمها و رابطه کودک با والدین، نوجوانی و رابطه با والدین و دوستان، جوانی و عشق و سر گشتگی و بزرگسالی و درد.... از سکوت میگه، از سکوت رایج بین آدمهای امروزی که اغلب با جملات کلیشه ای، معمولی و مستعمل پر می شه...از این که چرا نویسنده شده با نثری روشن، بی دغدغه و روان...جالبیه کارش در همین نثریه که سهل و ممتنعه. ترجیح میدم که بیشتر نگم تا خودتون بخونید در ضمن مترجم کتاب آقای محسن ابراهیمی هستند که باید بهشون دست مریزاد گفت.
از طرف مرمر  در ساعت ۷:۰۰  صبح
جمعه 2 خرداد ماه سال 1382
یه انسان فرزانه در تائو،مثل نوزادها دنیا رو می بینه. براش فرقی نمی کنه که داره به دیوار نگاه می کنه یا کوه یا یه زن رو یا یه صحنه آتشفشان رو، اون فقط می بینه و نقش تصویرها روی ذهنش مثل تصویر توی آینه است. تصویر هیچ چیز روی آینه اثرش نمی مونه. اون ها با چشماشون دنیا رو  به صورت یک کل یک پارچه می بینه که انفکاک نا پذیره. دید چنین آدمی از نوع دید محیطی هست نه دید مرکزی.
وقتی ما به چیزی نگاه می کنیم اون جسم در دید مرکزی ما واقع میشه ولی همه خوب می دونیم که به جز اون جسم چیزهای دیگه ای هم توی میدان دیدمون هست که به اون دیدن محیطی میگن. دید محیطی خیلی شفاف نیست و همه چیزا در اون میدان دید بدون تمایز و انفکاک - بر خلاف دید مرکزی- دیده میشن. بهترین مثال برای این که بدونید من از چه جور دیدنی حرف می زنم به یاد بیارید وقتی صبح از خواب پامیشین و هنوز هشیار نیستید! به همون گنگی! چون در اون لحظه بدون هیچ تفکری این کار رو می کنید.

از طرف بابک  در ساعت ۹:۰۰ صبح

پنجشنبه 1 خرداد ماه سال 1382
پنجره من،اما با پنجره باربد فرق اساسی داره.پنجره من رو به بوستان کوچکیست. پنجره ای رو به غرب. عصرها که از شدت نور و گرما کم میشه،مردم دست بچه هاشون  میگیرن میان اونجا. سر و صدای بچه ها که بلند میشه، نگاه من رو به سمته پنجره می کشونه. رو به صدای شاد و رنگارنگشون. می ایستم و نگاهشون می کنم.... سمت من سکوتی لذتبخش و سمت اونها غوغای بازیه...بر خلاف پنجره داستان اون نویسنده ناشناس که یه سمتش بیماری و مرگه و سوی دیگرش دیوار و دیوار و دیوار....
من پنجره خودم رو دوست دارم.
از طرف مرمر  در ساعت ۷:۰۰  صبح
دوشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1382

آن سوی پنجره

در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعداز ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعداز ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در این مدت یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می گرفت.

این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود.پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجب، او با یک دیوار مواجه شد.

مرد، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد:«شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.»

((نقل از داستانهای کوتاه از نویسندگان ناشناس ))
یکشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1382

 

حرکت به سمت تائو
وقتی بخواهیم به سمت تائو بروید اولین کاری که باید بکنید اینه که خواستن رو فراموش کنید. مادامی که به دنبال به دست آوردنش هستید از اون دور می شوید چون رها ساختن و به چیزی چنگ نزدن (نیروانا) حتی چنگ نزدن به تائو ،شرط تائویی بودنه.

تهیای مطلق تائو
یک لحظه تامل کنید! لیوان پر بی نیاز است یا لیوان خالی؟ دست پر نیازمند است یا دست خالی؟ در فلسفه تائو این خالی است که بی نیاز است چرا که پر نیازمند پر بودن است تا باقی بماند. نهایت تهیا "تائو" است که منشاء همه جلوه های وجودی است. این تناقض بنیاد فلسفه ی تائویسم است.
پس به خاطر بسپاریم: پارادوکس  جوهر اندیشه تائویی است.

 از طرف بابک  در ساعت ۷:۴۳ صبح



مفت باشه،...باشه

 نه! واقعا خدا وکیلی، اگه این وبلاگ آزاد نبود، اینقدر چرت و پرت نامه به نام وبلاگ در می اومد؟ که نه ته داره نه سر داره، نه نویسنده اش تعهدی احساس می کنه و نه اصلا موضوع داره؛ پوچه پوچ!
 از طرف باربد 


این باربد ما اهل جنگولک بازیه! من مطمئنم دلش قنج می زنه وقتی به تبلیغات تو روزنامه نگاه می کنه.عاشق تیتر و چهارخط اوله. تا می گم این مقاله رو می خوام بذارم تو وب لاگ دست وپاش شروع می کنه به پریدن و از دهنش کف می زنه بیرون! آخه می ترسه یه وقت آب تو دل بیننده ها تکون بخوره فکر کنم اگر بخواد با کسی دوست بشه ترجیح میده از صبح تا شب بهش چشمک بزنه به جای این که دو کلام حرف حسابی بزنه! چی کار کنیم دیگه این باربد ما این جوریه!

 از طرف بابک  در ساعت ۱۰:۵۵ صبح



از طرف باربد 




توضیح باربد : والا چی بگم. من می خواستم تا الان مخاطب داشته باشم لحن نوشتاری من هم خوب یا بد محاوره ایه فکر می کردم این طوری می تونم ارتباط بر قرار کنم ولی حالا می بینم از هر 50 بازدید کننده فقط 1 نفر نظر میده و هر چی آدم حسابی که می شناسم میگه سطح وبلاگت مبتذله!!! حالا می فهمم این هفته نامه رنگینکی ها که تمام 15 صفحه شون رو به تایتانیک و عکس هدیه تهرانی خلاصه می کردند به حدی که آدم حالش به هم می خورد به خاطر چی بود. بابک از دست من عصبانیه چون آخرین مقاله اش راجع به "نسل قدیم بحران اجتماعی نسل جدید" را به خاطر طولانی بودن و سنگین بودن مطلبش پابلیش نکردم. اونم یه اعتراف وحشتناک کرد. دوستاش گفتند "دکتر! در حد تو نیست تو همچون جایی مطلب بنویسی بیا برات یه وبلاگ جدا بزنِیم" تازه دو زاریم افتاد که چرا در مقابل اصرار من که چرا به آشنا ها خبر این وبلاگ رو نمیدی می گفت نه! صبر کن. اصلا قائده من که مطلب باید 5 خط باشه جذاب باشه طیف گسترده رو شامل بشه و... از نظر اون رد شده است. حرفش اینه که باید ما حرف داشته باشیم به قالبی که می پسندیم مطرح کنیم حتی اگه هیچ کس اونو نخونه. و معتقد اگه من این کارهامو ادامه بدم میشم عین یه لبو فروش!!!بهش میگم بابا از این 20000 وبلاگ فعال ایرانی 80درصدش متعلق به زیر 20 ساله که مخاطب زیادی هستند وبعضا پر بیننده ترینند پس همه اشتباه می کنند میگه: "مگه یه آدم 15-16 ساله چی برای گفتن داره؟ چند تا کتاب تا الان خونده؟ چه حرفی می زنه که بخواد در خواننده نیاز ایجاد کنه؟" می دونم قصد تو هین نداره ولی به این فکر میکنم که او حتی از رنگ و قالب رودلاگ هم خوشش نمیاد باشه! شاید تجربه کار گروهی بتونه قالب قشنگتری برای اینجا بسازه. از این به بعد تصمیم دارم خودم باشم  و بنویسم حتی اگر فقط خودم بیننده اش بمونم.
شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1382
Iranian film director Samira Makhmalbaf his film 'Panj E Asr' (At five in the afternoon) in competition, at the 56th Film Festival in Cannes, France, Friday, May 16, 2003. (AP Photo/Lionel Cironneau)
Fri May 16, 7:17 AM ET

Iranian film director Samira Makhmalbaf his film 'Panj E Asr' (At five in the afternoon) in competition, at the 56th Film Festival in Cannes, France, Friday, May 16, 2003. (AP Photo/Lionel Cironneau)

سمیرا مخملباف هم برای خودش خانومی شده .من نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر اینکه باباش موج سواری بلده؛ شاید هم اشتباه می کنم.

پنجشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1382
یک ساعت ویژه
مردی،دیروقت،خسته و عصبانی،ازسر کار به خانه بازگشت.دم در،پسر۵ساله اش را دید که در انتظار او بود.
-بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
-بله حتما.چه سوالی؟
-بابا،شما برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
-فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟
-اگر باید بدانی خوب می گویم،۲۰دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود،آه کشید،بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود لطفا ۱۰دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال،فقط این بود که پولی برای خریدن اسباب بازی مزخرف از من بگیری،سریع به اتاقت برو وفکرکن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
پسر کوچک،آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.((چه طور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟))بعد از ساعتی مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰دلار نیاز دارد. به خصوص که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
-خواب هستی پسرم؟
-نه پدر،بیدارم.
-من فکر کردم شاید با تو خشن برخورد کردم امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا اینم ۱۰ دلار که می خواستی.
پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر،چند اسکناس مچاله درآورد.
مرد وقتی دید پسرک خودش هم پول داشته ،دوباره عصبانی شد و غرولندکنان گفت: با اینکه خودت پول داشتی،چرا دوباره تقاضای پول کردی؟
پسرک پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان شد. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتربه خانه بیایید؟چون دوست دارم با شما شام بخورم...
((نقل از داستانهای کوتاه از نویسندگان ناشناس ترجمه سارا طهرانیان (مترجم ۲۳ ساله کشورمان) که علاوه بر این اثر مجموعه ای از آثار شل سیلوراستاین که معروف به نویسنده های داستان کف دستی است نیز ترجمه نموده است.سیلوراستاین در ایران با کتاب به دنبال قطعه گم شده معروف است کتابی که با وجود سادگی آن (ویژه کودکان پیش دبستانی) ،حتی انسانهای بزرگ را وادار به اندیشیدن می کند در ضمن این هنر مند بر خلاف ظاهر خشن خود ذوق لطیفی در آهنگ نوازی و نقاشی نیز دارد.در چند روز آینده سعی می کنم قطعه های زیبایی از ایشان را نقل بکنم.  ))
بلاگ اسکای وقتی کوچک بود.
چهارشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1382
رفتار انسانی هیچ وقت با قراردادهای اجتماعی جور نبوده.همیشه این اصطکاک وجود داشته و ما رو سابیده. به ما همیشه زور کردن که باید این جوری باشی،نباید اون جوری باشی... باید این جور بپوشی،نباید این طور بخوری،نباید این آدم و دوست داشته باشی،حق نداری به رابطه با اون آدم فکر کنی...قراردادهای اجتماعی شده یک قالب که به زور دگنک همه باید تو این چارچوب باشن و لاغیر؛حتی به قیمت خرد شدن اونا...حتی اگه مجبورشن مچاله ات کنن (فیلم A short film about loveکیشلوفسکی رو یادتون میاد)
می دونم الان یه سری دارن میگن : منظورت آزادی مطلقه؟! وامصیبتا!
ولی باور کنید من از موقعی که بچه بودم به نسبی بودن چیزها باور داشتم!! اما هر کسی هم حق داره خودش باشه و می تونه بگه من دنیا رو جور دیگه ای می بینم.
+ از طرف بابک در ساعت ۷:۴۳ بعدظهر




نگاهی به تائویسم
بیاید باران باشیم
آیا باران هنگام بارش بر درختان احساس شادمانی دارد؟ آیا برایش فرق می کند که بر دشت گلگون یا صحرا یا حتی دریا ببارد؟ آیا باران به چگونگی بارش خود فکر می کند یا فقط می بارد؟ یاصلا وقتی زلزله دنیایی را در هم می ریزد آکنده از نفرت است؟ آیا وقتی میله ای فلزی بر اثر گرما افزایش طول می یابد در مورد این تغییر احساسی دارد؟ آیا وقتی باد می وزد به دنبال دلیلی برای وزیدن است؟ در کدام یک از این پدیده ها بحث چرایی راه دارد؟ بیایید چرا و به چه علت را از یاد ببریم و دوباره بنگریم به دنیا... بیایید باران باشیم. در فصلهای آینده بیشتر به عمق تائویسم می پردازیم.
+ از طرف بابک در ساعت ۳:۵۴بعدظهر



پنجاه و ششمین جشنواره بین المللی فیلم کن : امروز آغاز بکار کرد از معروف غولهای این دوره کیوشی کوروساوا و کلینت ایست وود و... می باشد در میان این ۲۰ فیلم برگزیده ساعت پنج عصر (سمیرا مخملباف) می درخشد.





"... هرکس درحال انداختن آب دهان در اماکن عمومی دیده شود معادل 4 پوند جریمه خواهد شد..."


سه شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1382

"ممانعت ازاستفاده آزاد از اینترنت به هر عنوانی و توسط هر مرجعی نقض آشکار حقوق بشر است و محکومیت آن بر همگان معلوم است. بار دیگر شاهد پاک کردن صورت مسئله به جای حل ریشه های علت آنیم.
باربد شمس - ایران"
این نظر من بود که در سایت بی بی سی فرار گرفت.
شما هم می توانید نظر خود را در بی بی سی بیان کنید.


خوابگرد: "...در سال 1995 که طی یک مراسم رسمی، بقایای جسد نیما یوشیج به یوش برده شد و در خانه‎ی خودش دفن شد، مهاجرانی وزیر ارشاد وقت بسیاری از شعرا و شخصیت‎های فرهنگی را برای شرکت در این مراسم دعوت می‎کند اما احمد شاملو به خاطر مخالفت با حرکات تبلیغاتی این دعوت را نمی‎پذیرد. سه سال بعد که شاملو یکی از پاهای خود را از دست می‎دهد، علامه‎زاده تصمیم می‎گیرد فیلم مستندی را درباره‎ی شاملو و آیدا بسازد که در آن، این غول سنگی(شاملو) همراه آیدا عازم یوش می‎شود و در پایان این سفر دراز، بر آرامگاه نیما در روستای یوش، شعری را که در مراحل مختلف سفر سراییده، به عنوان وصیت‎نامه‎اش می‎خواند.
علامه‎زاده نام این فیلم را "وصیت‎نامه‎ی ققنوس" می‎گذارد و از آن پس وارد ماجرایی می‎شود که آغازش جلب نظر شاملو ست و 
..."

قالب نو
 
در این چند روز قصد کناره گیری (برای همیشه) داشتم ولی دست همیاری دو تن از دوستان بزرگوارم مرا در ادامه این راه مجددا امیدوار کرد. دست دیگر دوستان را هم در ساختن وبلاگی که برآیندی از آراء و نظرات همگی بوده (بالطبع مورد پسند اکثریت هم قرار می گیرد) صمیمانه می فشارم.به شخصه شدیدا به نظرات شما حساسم و بر خلاف خیلی دوستان که می اندیشند "وبلاگ خصوصی نویس خانه ایست که بی توجه به نظرات دیگران فقط حرفهای گنگ دل خود را باید زد" مخالفم.

تغییرات جدید
 
یه لینکدونی اضافه کردم که در حال حاضر لینکهای هر روشی که برای عبور از فیلترینگ سایتها بدست بیارم در اینجا خواهم گذاشت. همچنین عکس روز و نظر سنجی هفته نیز گردگیری شد. نظر سنجی بحث ما در هفته آینده را نشان میدهد البته با داشتن نگاهی از نظر شما .

سه شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1382
شوخی با این ایسم های معروف البته با توجه به داشتن 2 گاو ( من زیاد اهل اینجور صحبتها نیستم &با تشکر از بابک به خاطر این مطلب):

سوسیالیم :دو گاو دارید.یکی را نگه می دارید.دیگری را به همسایهء خود می دهید.

کمونیسم : دو گاو دارید.دولت هر دوی آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.

فاشیسم : دو گاو دارید.شیر را به دولت می دهید.دولت آن را به شما می فروشد.

کاپیتالیسم : دو گاو دارید.هر دوی آنها را می دوشید.شیرها را بر زمین می ریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.

نازیسم : دو گاو دارید.دولت به سوی شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.

آنارشیسم : دو گاو دارید.گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم : دوگاو دارید.به هر دوی آنها تیراندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید.

آپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

دولت مرفه : دو گاو دارید.آنها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا بنوشند.

بوروکراسی : دو گاو دارید.برای تهیهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان ملل : دو گاو دارید.فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند.آمریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو می کنند.نیوزلند رای ممتنع می دهد.

ایده آلیسم : دو گاو دارید.ازدواج می کنید.همسر شما آنها را می دوشد.

رئالیسم : دو گاو دارید.ازدواج می کنید.اما هنوز هم خودتان آنها را می دوشید.

متحجریسم : دو گاو دارید.زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

فمینیسم : دو گاو دارید.حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید.از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.

لیبرالیسم : دو گاو دارید.آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.

دموکراسی مطلق : دو گاو دارید.از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.

سکولاریسم : دو گاو دارید.پس به خدا نیازی نیست.



-----------------------------------------------------------------------------------------


یاد سهراب
بیست و سومین سالگرد درگذشت سهراب سپهری ، شاعر و نقاش نامدار معاصر ایران، در مزار وی در شهر "مشهد اردهال" در نزدیکی کاشان برگزار می شود.
به یاد خاطره ای افتادم از این عزیز که می خوام براتون بگم:
یه مدتی سهراب به پاریس رفته بود اونجا به دلیل مشکل مالی با دوستش تمام پولشون رو گذاشتن رو هم که نفری ۷ فرانک بود وسایل نقاشی خریدند و در پیاده رو کنار خیابان شروع به نقاشی کردند طوری که عابران زیادی محو تماشای هنر وی شدند و همون روز توانستند ۱۴۰۰ فرانک از عابران پول جمع کنند که سهراب ۷۰۰ فرانک را به خاطر ۷ فرانک شراکت دوستش به او داد .
واقعا وقتی آدم به دنیای پاک وساده و راحت این مرد هنرمند فکر می کنه بیشتر به روح لطیف و بزرگ اون پی میبره . روحش شاد.


به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد،
چینی نازک تنهایی من.


                                                         

----------------------------------------------------------------------------------------

افزودن سایت خود به گوگل
دوستان اگر می خواهید سایتتان در گوگل ثبت شود به این لینک رفته سایت خود را وارد کنید(ولی فقط ۱ بار والا کارتان خراب می شود.)
آدرس سایت:http://www.google.com/addurl.html

--------------------------------------------------------------------------------------


این گوگل آلرت رو در هات هینت معرفی کردم ولی دلم نیومد اینجا نگم. آخه راست کار بچه های وبلاگ نویسه که می خوان مطالب جمع کنند. در این سایت شما می توانید چندین مورد علاقه خودتان را ثبت کنید تا به طور زمان بندی شده نتایج جستجوهای گوگل ویا هر چیز جدید در آن رابطه به محض ثبت شدن به ایمیلتان فرستاده شود.

--------------------------------------------------------------------------------------

آ سید مصطفوی خودمون
من یه همکار دارم که هم صنف ماست و هم سن ماست و همسایه و خلاصه خیلی دیگه با ما اشتراکات داره. این آ سید مصطفوی قصه اش طولانیه،آقازاده از نوادگان بزرگان تاریخ ایران است ازهمون عزیزانی که هودر (حسین درخشان) در معرفی زهرا اشراقی میگفت من چشم امید به اینها دارم یه جوان ریز نقش با چهره معصومی که تن صدای گیرایی داره و حرکات سنجیده و بسیار پخته اش اون رو لااقل یه ۱۰سالی از سنش جلوتر انداخته ،تا اینجای مطلب که خسته کننده نبود. نه؟ ولی یه چیز مونده من علت بیان این مطلبم این بود که ایشون دیشب راضی شد یه وبلاگی بزنه و بنا به معروفیتش حرفهایی رو که داره بیان کنه.
شما هم می تونید با نشر این رسانه به کسانی که واقعاٌ با وبلاگ آشنایی ندارند با چهارتا کلمه ساده،دین مطلب رو ادا کنید.
البته به شرط اینکه چهرتا آدم پیدا کنید که بیایند و بخوانند و نظر بدهند و لینکتان کنند،خلاصه ختم کلام راهتان دراز است....به قول بیتا:هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم.
(لابد منظور بیتا این بود بعداٌ به شما نیازی نیست)

----------------------------------------------------------------------------------

 

یکی از دوستانم بابک که خدای این کتاب؛یی چینگه و
خوره طالع چینیه، کلی دیروز به خاطر این مطالبی که پابلیش کردم شاکی بود. آخه می دونید چیه، ممکنه من نتونم حق مطلب ادا کنم اونوقت این خیلی لطمه محسوب میشه ، البته در دست اقدام دارم که یک سری از ترجمه شعر های تائو ی چین که ترجمه بزرگ شاعر ایران زمین شاملو کبیر است را به صورت قطعات کوتاه لابلای یادداشتها با همکاری بابک بیاورم.در هر حال فرهنگ به شدت عظیم چین و به طور کلی زرد پوستان شرق دور چنان عمیق در روح انسان رسوخ میکنه که حتی ما ایرانیان بااین پیشینه هم در مقابل سنگینی این فرهنگ نمی تونیم استوار بمونیم. حدود ۳ یا ۴ سال پیش بود که اجلاس سران ۱+۷ در چین برگزار شد در اتاق کنفرانس چنان فرهنگ چین حکمفرما بود که بیل کلینتون،تونی بلر،ولادیمیر پوتین با لباس چینی حضور یافته بودند به این میگن بار فرهنگی ،اینقدر حرف برا گفتن داره که لباس تنه اینها هم بکنه. اینه که یه قدرتی با کشور گشائی چون فقر فرهنگی داره در جهان منفورترهم میشه ولی نگاه کردن به یکی از هزاران فستیوال مردمی چین ساعتها به آدم لذت میده،سعی من اینه که این پیشینه ۸۰۰۰ ساله را تا حدودی منتقل کنم سحر این شرق شناسی به حدی است که سهراب سپهری چندین سال سرطان خودش را با آن مهار کرد.چشم!بهرام و نازیلا ی عزیز بیشتر خواهم گفت. شاید ما هم غوطه ور شویم من که بی ئی چینگ آب هم نمی خورم.


دوشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1382
یه توضیح کوچک اما مهم.
یه اشکالی داره این بلاگ اسکای ،اونم اینه که به ازای هر Publish تاریخ میزنه و توجه نمی کنه که آیا امروز چیز دیگری وارد شده بود یا نه و این باعث میشه مثلا در عرض ۱ روز ممکنه ۱۰۰ بار وبلاگ تایتل تاریخ بخوره .
من یه کار اشتباهی میکنم اونم اینه که از ویرایش استفاده میکنم و مطلب جدیدم را بالای مطلب قبلی همون روز اضافه میکنم .
دوستان برای دادن نظر می بایستی به پایین ترین بخش آن روز بیایند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

هتل داریوش



در جزیره کیش هتلی با هزینه بالغ بر ۴۵ میلیارد تومان به ابعاد تخت جمشید به نام داریوش بنا شده که دیدن عکسهای آن با عظمتی که در ساخت آن بکار رفته خیره کننده است .
بابا ! دمت گرم. یه حس ایرانی افتخارآمیزی به آدم دست می ده. مردیم از بس گفتیم هتل برجالعرب دوبی چقدر قشنگه.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

این پیغام رو لطف کردند آقای هات هینت گذاشتند با تشکر از ایشان و سایر دوستان
من:

هات هینت
افتتاح وبلاگ ریور را به شما تبریک می گویم
22 فروردین 1382 در ساعت 02:33am


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

ئی چینگ (طالع بینی چینی):
یه وقت فکر نکنین من خرافاتی هستم یا اینکه به این حرفهای فالگیرها اعتقاد دارم..نه!
ولی این ئی چینگ که می گم یه چیز دیگه است. یعنی آدم بعد از تحقق حرف این کتاب از تعجب فقط یه شاخ کم داره. جریان از این قراره که به روزگاران قدیم ،قبل از فراگیر شدن کنفسیویسم در دربار امپراطوران چین،این مجموعه از اوراد از زبان ارواح باستانی چین است به عنوان مقدسترین مرجع در تمامی تصمیم گیریهای مملکتی یاور آنها شد.
امروزه با نشر علوم در میان عموم ،می توان با انجام یک سری اعمال با نیت فال از کتاب جهت روشن ساختن آینده یا خیر و شر بودن عمل مورد نظر ویا هرگونه اظهار نظر استفاده کرد. البته در وهله اول اکثراٌکسانی که اغتقاد ندارند با دیده شک می نگرند ولی با زدن یک فال اکثر کسانی که من دیدم از تعجب هیچ توجیهی برای این امر نداشتند جز اینکه درخواست فال بعدی را داشتند.
اساس فلسفی و علت و معلول آن وهمین طور تاریخچه کامل به چندین صفحه توضیح می انجامد لیکن طریق استفاده از کتاب با پرتاب ۳سکه هم اندازه بر اساس وضعیت شیر یا خط آن به عددی میرسیم که معادل یک خط است حال این خط باز ،بسته،باز علامت دار،بسته علامت دار می تواند باشد که با ۶ مرتبه پرتاب به شش حالت میرسیم که طبق این ۶ خطی یکی از ۶۴ حالت موجود در کتاب حکم فال ما خواهد شد و تفسیر آن با توجه به تقسیم هر حالت به شش قسمت دیگر به طور دقیق بر فال گیرنده روشن می شود. دقت این طالع به حدی بالاست که اگر در حضور شما فال شخصی خوانده شود به راحتی می توانید به نیت فرد پی برید.
صحبت از این کتاب هر چه به تفضیل تر باشد باز هم کم است فقط همین قدر کافی است که گفته شود در روزگاران پیش پادشاهان بزرگ ممالک شرقی (نظیر نادر شاه) بر اساس این کتاب به آرایش لشکر و جنگ می پرداخت و امروزه بعضی تجار بزرگ بر اساس این کتاب است که دست به ریسک تجاری می زنند.
هر کسی را دیدم برای بار اول با این کتاب آشنا شد به فاصله اندکی مانوس آن گردید.
در آینده اگر فرصتی شد با شرح بیشتر به معرفی آن می پردازم.

سه شنبه 26 فروردین ماه سال 1382
وقتی اون صحنه انداختن مجسمه صدام رو دیدم مث زن نوشت خوشحال نشدم بلکه یک لحظه غم عظیمی تو دلم حس کردم البته نه از پرت شدن مجسمه اون دیکتاتور ابله بلکه به خاطر یه آمریکایی که رفت بالا پرچم امریکا رو در حضور این همه عراقی کشید به صورت صدام بعد عین یه شالگردن دور گردنش انداخت این یعنی تف به غیرت هر چی عراقی که اون پایین براش کف زدن.


----------------------------------------------------------------------------------------------------
به بخش معرفی سایت هات هینت هم یه هینت بزنید بی فایده نیست .
----------------------------------------------------------------------------------------------------
مقاله ای در CNN
Why a triumphant U.S. makes Syria and Iran nervous

چرا یک آمریکای پیروز سوریه و ایران را عصبی می سازد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------
اطلاعیه!
بچه ها فقط تا ۲۸ فروردین فرصت دارید برای امتحان نظام مهندسی ثبت نام کنید پس بجنبید.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
بهتره به این حقایق واقع بینانه تر نگاه کنیم:

۱.برای سالها متمادی آمریکا، طالبان و بن لادن را به عنوان آزادیخواهان علیه روسها پشتیبانی کرد.

۲.تا سال ۱۹۹۸ به هر نیروی طالبان حقوق رسمی پرداخت می کرد.

۳. ذخایر نفت وگاز دریای خزر بیش از عربستان است ولی برای صدور آن احتیاج به عبور خط لوله از افغانستان است.

۴.UNOCAL یک شرکت نفت غول آمریکایی می خواهد ۱۰۰۰ مایل لوله‌کشی را از دریای خزر و از میان افغانستان به دریای عمان انجام دهد.

۵. در زمان طالبان این شرکت بدون هیچ گونه مزاحمتی با صرف ۱۰میلیارد دلار به نقشه برداری زمینی مسیر خط لوله و مطالعات انجام پروژه در این کشور پرداخت.
. .

....این مجموعه ۲۶ آیتم دارد که به زودی خواهم گفت...